ما در زندگی چه چیزی را تحسین می کنیم؟ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:15
آیا ما در زندگی, مان چیزی داریم که قابل تحسین, کردن باشد؟ در عصر حاضر وقتی که رسانه ها از هر طرف و در هر ساعت، چشم و گوش ما را با عناوین مختلف از صحنه های جشن و میهمانی، افتخارات و موقعیت های شغلی و تحص
تحسین زندگی به کمک هنر - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:15
کمتر کسی پیدا می شود که موقع نوشیدن یک نوشابه، به قوطی آن دقت کند. اما هنرمندی مثل جسپر جونز، تندیسی از دو قوطی نوشابه برنزی می سازد و ما را وا می دارد تا این بار در مقابل شکل و ظاهر این شئی مکث کنیم
ترس هایت را دوست داشته باش دختر! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:15
امروز داشتم به ترس هایم فکر می کردم. اینکه با گذشت زمان و برطرف شدن یکی، ترس دیگری جایش را پر می کند! بی آنکه تو دخالت چندانی در آن داشته, باشی. یک زمانی از پشت چشم نازک کردن مادر می ترسیدی که علامتی ب
گردو، شکستم! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:15
بعضی مفاهیم را اینقدر دستمالی کرده ایم که لوث شده اند! آنقدر توی گوش و چشم هم خوانده ایم و فروکرده ایم که دیگر به چشم نمی آیند و شنیده نمی شوند. یکیش همین مفهوم "فرصت دوباره" است. فکرش را بکنید، همین
خانوم شین! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:15
چند باری عکسش را توی پروفایل هایش دیده بودم. خانوم, شین! چهره ای زیبا دارد. پوستی سفید و گلگون با موهای فر شرابی رنگ. توی تمام عکس هایش هم می خندد. ردیف مرواریدی دندان هایش زیبایی لب ها و لبخندش را صدب
دختر آبی را یادت هست؟ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:15
شاید چیزی حدود یک هفته از خبر دختر آبی گذشته باشد. خیلی هایمان فراموشش کردیم. او هم مثل تمام اتفاقات دیگر، به سرعت مشمول گذر زمان شد. تنها چیزی که باقی ماند داغی ست ابدی بر دل اعضای خانواده اش. آن روز
بجنب دختر! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:15
احساسات جور و واجوری توی سر و دلم وول می خورند. درد و گیجی و گنگی با مقدار متنابهی سرزنش و گفتگوی درونی ِناخوب! از ساعت شش صبح مشغول کارهای خانه و درست کردم غذا هستم. به هشت که می رسم، کارها تمام شده
زندگی همین است! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:15
شده یک روزxa0ِکامل بی خبر از دنیا و اتفاقاتش باشی؟ پیچ تمام بلندگوها و آنتن تمام خبرگزاری ها را ببندی و جمع کنی و یک کنار بگذاری. بعد نگاه کنی به آسمان و گنجشک هاش! ابرها و زردی برگ های رقصان توی هوا...
چشم هایش - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:15
کم پیش آمده توی عکسی بخندی! خیلی کم! اما حالا که دارم عکس های نمایشگاه کتاب نود و هشت را مرور می کنم، می بینم توی یکی شان در غرفه چین، کنار یک دیوار مزین شده به خط چینی و چند حرف بزرگ سرخ ایستاده ای.
همه جا ایرانیا پرچم شون بالاست... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:15
شب است. توی خانه با جان دو تایی نشسته ایم و هر کدام مشغول کارهای خودش است. گوشی به دست، سرتیتر خبرها را از زیر چشم می گذرانم. همه جا پر شده از اعتراضات مردمی عراق، هو کردن رییس جمهور آمریکا، اکتشافات
وقتی یتیم بودیم - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 2:12
"...احساس می کنم وقتی از مفهوم رسالت، و بیهوده بودن ِتلاش برای احتراز از آن صحبت می کند، همان قدر درباره ی خودش فکر می کند که درباره من. شاید کسانی باشند که بتوانند فارغ از چنین دغدغه هایی زندگی شان ر
رگتایم - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 2:12
" فورد کمی قوز کرده بود. دست های درازش روی دسته های چوبی صندلی بود، انگار از مچ شکسته اند. همه آنچه را مورگان گفته بود بررسی کرد. به تابوت نگاه کرد. وقتی خیال اش راحت شد که درست فهمیده است با متانت سر
چه ذوق ها که نداشتیم! - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 2:12
از آخرین نوشته ام در این وبلاگ، زمان زیادی نمی گذرد اما آنقدر سوت و کور شده که آدم دست و دلش به نوشتن نمی رود. هیچ کجای این دنیای مجازی هم لعنتی آدم را مثل وبلاگ اقناع نمی کند!... پس کِی دوباره برمیگر
می بوسمت! - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 2:12
کم کم که بزرگ می شویم، یاد می گیریم چیزی هم هست به اسم "لفافه"! کمی که استفاده اش می کنیم، می بینیم خیلی چیزها را می شود درون این لفافه پیچید و به طرف مقابل داد. اگر کمی بدجنس باشیم، چیزهای بد را در ل
نژاد برتر - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 2:12
قطار محلی بالاخره بعد از دقیقه های کشدار و داغ انتظاری تابستانی به ایستگاه رسیده است. وارد سالن ِ قطار شده ام. مثل همیشه واگن مخصوص بانوان تنها پر است! انگاری جمعیت شان هر روز بیشتر و بیشتر می شود و د
پیچیدگی - تاریخ: 1398/2/12 ساعت: 0:15
باران می بارد. صدای برخورد قطرات روی پرده ی فلزی کرکره، توی کارگاه می پیچد. روزگار پیچیده ای شده است.xa0درست در زمانی که گوینده ی اخبار اعلام می کند؛ "دانشمندان دانشگاه بوستون، موفق شده اند از طریق اموا
... - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 5:38
خوابم می آید. با اینکه ساعت های زیادی را خوابیده ام اما باز هم تمام تنم به زبان بی زبانی مرا به خوابی عمیق تر فرا می خواند.حال سربازی را دارم که همزمان در چند جبهه مجبور به جنگیدن است. با خودش، با عزیزانش، با خانه اش، با شهرش، با وطنش... با آدم های وطنش... جنگی نابرابر... جنگی که گویی پایانی برایش م...
Perfume: The Story Of a Murderer - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 5:38
عطر: داستان یک آدمکشزن ِماهی فروشی در پشت میز کارش که پوشیده از ماهی های سرزده و گندیده و متعفن است، وضع حمل می کند. نوزاد همچون تکه گوشتی از لای پای مادر سر می خورد و قاطی آشغال ماهی ها می شود. زن پس
نامه - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 5:38
برایش نوشت: من مثل تو خوب حرف نمی زنم... بلد نیستم کلمه ها را ریسه کنم پشت هم... یا بوسه هایم را با خطی مسیرت خانه ات، برسانم پشت در....می بیند خوب نشده. جمله ها را خط می زند. دوباره می نویسد: شب ها،
ما به زندگی مدیون * هستیم - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 5:38
نمی دانم تعریف شما از دیدگاه شخصی چیست؟ و آیا داشتن آن را برای یک فرد در طول زندگی - اش ضروری می دانید یا نه؟ اما من فکر می کنم در طول مسیر زندگی - ، زمان ها و اتفاقاتی رخ می دهد که اگر انسان در آن لحظه، ا

برچسب‌های مرتبط

داروی دردم تو داری در میان لام و ب | داستان زندگی | داستان زندگی پیامبران | داستان زندگی هوپ | داستان زندگی افراد موفق ایرانی | داستان زندگی هانیکو | داستان زندگی من | داستان زندگی پوتین | ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم | دنیای ما انسان ها