اخلاقی تر شدن (1)
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:45
هنر نه تنها می تواند در متعادل کردن شخصیت ما موثر باشد، بلکه می توند کمک کند تا زندگی اخلاقی تری هم داشته باشیم. در عصر حاضر که کسی حق و اجازه ی این را ندارد تا به دیگری بگوید: "کمی به اخلاقت برس و کمی خوب تر باش."، یک اثر هنری می تواند ما را به بهتر بودن تشویق کند. آن هم از طریق پیام های ناخودآگاهی...
ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:45
نمی دونم تا حالا این حس رو داشتید که کائنات اسگول تون کرده باشه یا نه؟ من دقیقا الان این حس رو دارم. البته بارها قبلا هم پیش اومده بود اما نه به این ضایعگی! بچه هایی که منو از نزدیک می شناسند، می دونند که سابقه ی کاری مالی و دفتری طولانی مدتی داشتم. منتها تجربه های کاری ای که از سر گذروندم، اونقدر س...
پایتخت
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:45
بعد از مدت ها، پایم را گذاشته بودم توی پایتخت. و مثل همیشه، جنون دستفروشی در مترو، کلافه ام کرد. دنیای دستفروش ها، دنیای عجیبی ست. از هر قسم آدم تویشان هست. پیر و جوان، زن و مرد، بزرگ و کوچک، همه چیز می فروشند؛ از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. گران ترین شان هم نهایت بیست تومان است. وقتی به رابطه هایشان با...
مرلین و آدری در کارگاه من (پست ثابت)
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:45
دوستان هنردوست و هنرمند عزیز، اخیرا فیلمی از نقاشی هام! ساختم با بازی مرلین مونرو و آدری هپبورن! یعنی اگه نبینیدش، واقعا از دستتون رفته! ضمنا مدیونید اگر فکر کنید این فیلم تبلیغاتی بوده و اشاره به بیزینس جدیدم دارم! منتها فقط اینم باید یادآوری کنم که تست کنترل کیفیت هم درون لگن و با آب سرد و شامپو ب...
اخلاقی تر شدن (2)
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:45
یکی از پررنگ ترین جنبه های اخلاقی در هنر، نمایش مذهب و تصاویر مذهبی است. فرآنجلیکو در جامعه ای کار می کرد که نقاشی تصویرهای ترسناک از جهنم، برای یادآوری عاقبت مردم، یک کار کاملا طبیعی بود. به همین دلیل، هنرمند تمام تلاش خودش را می کرد تا سرحد امکان جهنمی دهشتناک را به تصویر بکشد. چرا که قرار بود بین...
رفیق بی کلک...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:45
دو تا دوست خیلی خوب پیدا کردم. اونم توی همین دو - سه روزه! شنیدین می گن :" رفیق بی کلک مادر!". به نظرم حتی می شه بعد از مادر گفت: " رفیق بی کلک بیندر!" و البته گوش پاک کن هم می شه، منتها یه کمی توی قافیه ساختن کم میاره و وزنش برای چرخیدن روی زبون سنگینه. می خوام بگم شک نکنید به این دو تا، اون هم وقت...
رگ ِخواب
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:45
"مینا بعد از جدایی از همسرش به دنبال شغل و محل اسکانی می گردد. در این مسیر با کامران مدیر رستورانی که در آن کار می کند آشنا می شود. کامران سرپناهی به او می دهد. مینا تحت تاثیر حمایت ها و محبت های کامران به او دل می بازد ، کامران نیز به مینا مشتاق و علاقمند است. روزها از پس هم می گذرد و عشق مینا به ک...
هنر در مقام ابزار
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 12:26
اگر کمی به عقب برگردیم و از خودمان سوال کنیم چرا انسان چاقو را ساخت؟ چه پاسخی می دهیم؟ قاعدتا انسان چاقو را ساخت برای اینکه خودش و جسمش قادر به بریدن و تکه تکه کردن نبود، در حالیکه به آن نیاز داشت. انسان بطری را ساخت به این دلیل که نیاز به حمل آب داشت و خودش قادر به حمل آب نبود. پس می بینیم که بشر ب
مارس وان!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:11
در تمام مدت زمانی که صرف خرید پارچه و چسب و چوب و میخ و ... می شد، حس خوبی داشتم. اما نه به اندازه ی وقتی که دل به دریا زدم و دست به اره بردم! باعث و بانی اش هم وقت و حوصله نداشتن مردهای خانه بود. مردهایی که این روزها، کسادی کار و بی پولی، اعصابی برایشان نگذاشته است. ولی من لازمش داشتم. رفته بودم تو
گیرنده شناخته نشد *
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:11
" می گویی آزادیخواهان را شکنجه می کنیم و کتابخانه ها را می سوزانیم. باید از خواب غفلت بیدار شوی. مگر جراحی که غده ی بدخیمی را نابود می کند، تسلیم چنین احساسات ساده لوحانه ای می شود؟ او غده ای زنده را بدون هیچ ترحمی نابود می کند. بله، ما خشن هستیم. هر زایشی با خشونت همراه است، همین است که زایش مجدد م
خستگی
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:11
چند روزی ست که یک جفت یاکریم، قاطی عطر یاس امین الدوله و رنگ ارغوانی شمعدانی های توی حیاط، صبح و ظهر و عصر، به نوبت، سکوت خانه را پر می کنند از طنین صدایشان؛ " کوکو،کوکوکو... کوکو،کوکوکو...". همین طور می خوانند و می خوانند. لبه دیوار می نشینند و با هم درباره ی لانه ساختن بالای کولر ِآبی کارگاهم، بحث
من گیج می زنم یا چی؟
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:11
تازه گی ها (یعنی فکر می کنم که تازه گی ها، شاید هم از پیش ترها!) اتفاقاتی می افتد که آدم انگشت به دهان می ماند. مثلا بابت کاری، با دوستی صحبت می کنی و کلی قرار و مدار و ده بار زنگ و روضه و حرف و حدیث و ماه ها انتظار برای پیدا کردن ِکار و اینکه خاطرت جمع من هواتو دارم. آخرش قرار می شود که فردا بروی ب
داستان بزدلی های مردانه
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:11
پای حرف های آن مرد که می نشینم، خیلی برایم جالب است! راستش را بخواهید، من پای حرف هایش نمی نشینم، اون دارد مدام حرف می زند. مثل قحطی زده ای که به آب و آذوقه رسیده باشد. اما باز هم نه. نه تنها در برابر من، که در مقابل همه همینطور است. عطش حرف زدن دارد این مرد! برایم عجیب است. از همه چیز و همه کس حرف
حق ِانتخاب
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:11
یادم هست چند سال ِ پیش، یکی از دوستان ِمامان، کارت خریدی را به او هدیه داده بود که با آن تنها میشد از یک شرکت خاص خرید کرد، آن هم فقط از طریق سایت شرکت. یعنی عملا در دنیای واقعی، اثری از این شرکت وجود نداشت. خاطرم هست که سقف اعتبار خرید آن کارت پانصد هزار تومان بود. آن زمان این مبلغ اعتبار ِخرید، وا
زندگی...
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:11
بـندبـاز - زندگی... زندگی... توی کیفم دوهزار و پانصد تومن پول هست. بیست تومن به مامان بدهکارم. راه که می روم سعی میکنم ادای شجریان را دربیاورم؛(شجریان بود که می خواند: زندگی زیباست ای زیباپسند...؟!). شاید هم ناظری بود...یادم نیست. حتی یادم نیست مصرع دوم این بیت چی بود؟! اما دلم برای شنیدن صدا
نمایشگاه کتاب
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:11
دیروز، صبح ِخروسخوان از خانه بیرون زدم تا سری به نمایشگاه کتاب بزنم. توی مترو بودم که شنیدم کسی اسمم را صدا می زند. جالب بود. یکی از بچه های قدیمی بود که از قضا او هم مثل من تنهایی راهی نمایشگاه شده بود. خلاصه این برخورد را به فال نیک گرفتیم و نیم ساعت مانده تا باز شدن درهای نمایشگاه را صرف حرف های
عامه پسند *
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:11
خب، روز بعد توی دفترم بودم. یک ماموریت باقی مانده بود. پیدا کردن گنجشک قرمز. هیچ کس در ِدفترم را نمی زد که کار جدیدی به من محول کند. این خیلی خوب بود. وقت فهرست بندی بود. فهرست بندی خودم. روی هم رفته در زندگی ام نمایش بدی نداشتم. شب ها در خیابان ها نخوابیده بودم. البته کلی آدم خوب بودند که در خیابان
هنر به چه کار می آید؟
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:11
بعد از پشت سر گذاشتن یک سری اتفاقات زنجیره ای خوب و بد، فرصتی دست داد تا به سراغ کتابی بروم که از نمایشگاه کتاب خریده بودم و مشغول خواندنش بشوم. یک فصلش که تمام شد دیدم این کتاب از آن دست کتابهایی ست که باید (می شود / بهتر است) چند بار خواندش. پس شروع کردم به یادداشت برداری و بعدتر دیدم که چه خوب می
جامانده گی
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 11:24
رفته بودم روی صندلی چوبی و داشتم ظرف آب پرنده ی تو قفس را بیرون می آوردم تا از آب تازه پرش کنم. همان بالا بود که دیدم با خودم دارم حرف می زنم. البته صدایش را فقط خودم می شنیدم: " هر چیزی وقتی داره، وقتی از وقتش بگذره، دیگه گذشته، دیگه شبیه بقیه نمی شه... " قبلش انگاری داشتم به عماد ِ " فروشنده " فکر...
داروی دردم تو داری در میان لام و ب *
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 17:51
روزهای زیادی از آخرین نوشته ام در این وبلاگ نمی گذرد اما برای خودم انگاری یکماه گذشته است. به همان اندازه که این جا چیزی ننوشته ام، در دنیای واقعی هم کمتر حرف زده ام. اتفاق تازه ای که افتاده این است که حرف ها توی مغزم به نوشته بدل می شوند، جایی ثبت می شوند و بعد از یادم می روند. بی اینکه تقلایی برای...