بندباز

متن مرتبط با «داروی دردم تو داری در میان لام و ب» در سایت بندباز نوشته شده است

ماهی شورهای جنگ زده

  • نیلوبلاگ

    خونم از گرما به جوش آمده بود! کره ها را تند تند از توی کیسه نایلونی ارائهگاه بیرون کشیدم. شل و وارفته شده بودند. درِ فریزر یخچال را باز کردم و دنبال جای مناسبی بودم که بوی سبزی و گوشت نگیرند! بخار خنکش که به صورتم خورد، یکهو هوس کردم خودم هم بروم توی فریزر! جا نمی شدم! برای کره ها یک جای مناسب پیدا کردم و رفتم سر وقت ماست و پنیر و شیر!! عرق داشت از سر و رویم می پاشید! ساعت دوازده ظهر یازدهم تیرماه بود....

    ادامه مطلب
  • گذشته؟ آینده؟... اکنون!

  • نیلوبلاگ

    بوی ماهی تازه شور شده، آشپزخانه را پر می کند. هوای جنگل های خنک شمال به سرم می زند. با چاقوی کوچک دسته چوبی، دنبال ساده ترین مسیر برای جدا کردن سر ِماهی بیچاره هستم. بعدش نوبت به باله های ظریف و زیبایش می رسد. و دست آخر صدای تیک تیک پاک کردن پولک های ریز و شفافش. هر بار، هر کلکی که به ذهنم می رسد پیاده می کنم ولی باز هم چند تایی پولک توی هوا می پرد و جایی می افتند که نمی توانم پیدایشان کنم! در عوض، روزهای بعدش، خودم را می بینم که در حالتی شبیه مراسم آیینی، دولا و راست می شوم و جسم براق ِچشمک زنی...

    ادامه مطلب
  • هیچ‌کس شاهد واقعی نیست، اما همه ما مسئولیم

  • نیلوبلاگ

    تقدیم به همه ی آنهایی که رنجشان از درک ما فراتر است!ذهن انسان دارای حالتی است که در مواجهه با تراژدی‌های غیر قابل تحمل، به یک نوع بی‌حسی روی می‌آورد. این حالت یکی از مکانیسم‌های بقای روانی است. از منظر عصب‌شناختی، آمیگدال (مرکز پردازش ترس در مغز) و هیپوکامپ (حافظه) در مواجهه با تروماهای شدید، ممکن است دچار اختلال بازده شوند. مطالعات نشان می‌دهند که در «اختلال استرس پس از سانحه»، فعالیت آمیگدال کم شدن می‌یابد. این نه به معنای عدم احساس، بلکه نوعی خاموشی اجباری سیستم هشدار مغز است. این محور بیانگ...

    ادامه مطلب
  • دارد خاک می خورد!

  • نیلوبلاگ

    اینجا را می گویم! این خانه را! از بس که چیزی تویش ننوشته ام! ... هر چند، جاهای دیگر هم داردخاک می خورد! دارم خاک می خورم... از بس که فقط فکر کرده ام! به همه چیز و هیچ چیز!... به همه کار و هیچ کار...قدیم اینطور نبود! اینقدر خاک روی همه چیز نمی نشست! قدیم همه چیز خیلی عجیب براق بود! واقعی بود! نزدیک بود! انجام شدنی بود! انجام می شد! انجامش می دادم! ولی حالا... صبحی برق رفته بود و من افتاده بودم به جان یخچال! با یک دستمال و اسپری شیشه پاک کن! آنچنان سابیدمش که دوباره برق افتاد! تمام قد و بالایش، ت...

    ادامه مطلب
  • زندگی دوزاری

  • نیلوبلاگ

    دیروز حوالی صبح خواب می دیدم مرده ام! توی یک گودال کم عمق و خیس، وسط زمین چمن یک پارک، دراز کشیده بودم... هر چند حالا که خوب فکر می کنم، ممکن است من نبوده باشم! شاید هم او بوده! کسی که سال های زیادی از عمرم را به دوست داشتنش اختصاص داده بودم و به هیچ جایی نرسیده بود. نمی دانم! عجیب تر از صورتی که وسط زمین چمن به من لبخند می زد، نایلون پر از سکه ای بود که توی دست هایم گرفته بودم!... یکی از این نایلون های نازک و بزرگ که نانوایی ها کنار نان های بی کیفیت شان می عرضهند! چیزی حدود دو - سه کیلو سکه ی ق...

    ادامه مطلب
  • برای مامان

  • نیلوبلاگ

    چند روز پیش حال مامان خراب شده بود. فشارش بالا رفته بود و دچار تاری دید شده بود. من از مامان چیزی حدود صد کیلومتر فاصله دارم. تلفنی پیگیر روند دکتر رفتنش بودم. یک روز بعد رفتم به دیدنش. روی مبل راحتی دراز کشیده بود. خیلی کوچک و نحیف شده بود. قلبم مچاله شد. تمام استرس آن چند روز را یکجا قورت دادم و تلاش کردم حالش را بهتر کنم. من و جان را که دید، از جا بلند شد. جان را به بهانه ی سلمانی رفتن بیرون فرستادم و با مامان درد و دل کردم....

    ادامه مطلب
  • یادگاری برای جگر ِسوخته ی وطن!

  • نیلوبلاگ

    چند باری ویدیو را می بینم. چیزی درونش هست که آدم را وادار می کند بارها و بارها نگاهش کند. چیزی که نمی دانی چیست؟ انگار می خواهی جواب تمام سوال هایت از دهان قاضی شارع بشنوی! تصویر روی صورت قاضی قاب گرفته شده. با نگاهی خیره به رو به رو! بی اینکه پلک بزند! ( علی نصیریان با همان صدا و لحن میخکوب کننده اش ) خطاب به سلطان محمود می گوید: - " هرگز سوگواری را در مرگ عزیزش، در نهایت تقلا، سخت در آغوش گرفته اید امیر محمود؟! " سلطان محمود بی اینکه دیده شود، با تحکم...

    ادامه مطلب
  • برای سرزمین و مردمم؛ عمیقا از خدا صلح می خواهم!

  • نیلوبلاگ

    خطاب به مردم سرزمینم!لطفا اینقدر راحت دهانتان را باز نکنید و نگویید : " حتما جنگ می شود!! " اینقدر با این مبحث وحشتناک، ساده و دم دستی برخورد نکنید! وقتی هر کدامتان راحت درباره ی قابلیت وقوعش حرف می زنید، این انتظار را در ذهن بقیه پررنگ تر می کنید!... به این اتفاق انرژی بیشتری می بخشید! وقوعش را محتمل تر می کنید!چرا بجایش نمی گویید: " به امید خدا که اینطور نمی شود! " بلا به دور باشد. انشالله صلح حاصل بشود. خدا خودش رحم کند...از کِی اینقدر تشنه ی نابودی شده اید من نمی دانم!!من هم مثل خیلی از شما...

    ادامه مطلب
  • بعد از طوفان

  • نیلوبلاگ

    به طرز عجیبی احساس تنهایی میکنم...و عجیبی ماجرا به اینه که همه دور و برم هستند... همسر، پدر و مادر و برادرها... بعد از سالها برگشتیم شهری که پدر و مادر در اون زندگی می‌کنند. فکر میکردم وقتی نزدیک شون بشم کلی از غم و غصه های دوری، محو میشه... ولی چیز دیگه ای جاش رو گرفته... اون روزهایی که مجرد بودم، فکر میکردم ازدواج میتونه حجم بزرگی از تنهایی آدم رو پر کنه ولی حالا همه چیز شکل دیگه ای به خودش گرفته...و دوستانی که ندارم... که حالا حتی نمیدونم اون زمانها واقعا دوستم بودند یا ...انگاری همیشه این ...

    ادامه مطلب
  • ویولونیست کشتی تایتانیک

  • نیلوبلاگ

    درخشان ترین صحنه ای که از فیلم تایتانیک در آن سال ها در خاطرم هست، تصویر نوازنده ی ویلونی ست که موقع غرق شدن کشتی، شروع به نواختن می کند و باقی اعضای ارکستر هم به او می پیوندند و لحظه ای به کاری که در آن موقعیت هولناک انجام می دهند، شک نمی کنند!!... این روزها، این صحنه را بیشتر از هر وقت دیگری توی ذهنم مرور می کنم. تصویری که چندان واضح نیست اما صبوری و استواری شان در اجرای آن سمفونی برای مسافران وحشتزده و در حال فرار از کشتی، حس عجیبی را در دل و جانم برمی انگیزد! اینکه از پایان محتومی آگاه باشی و با این حال به راهت، به کارت، به آن چیزی که قبولش داری، به آن چیزی که می توانی انجامش دهی! ادامه بدهی، برایم یک علامت سوال بزرگ است... درکش می کنم و نمی کنم! من هم شب...

    ادامه مطلب
  • برای تمام سال هایی که با تو هستم.

  • نیلوبلاگ

    می خواستم از سالگرد ازدواج مان بنویسم و اینکه چطور پنج سال پیش، در اوج گرمای مرداد ماه، با هم زیر یک سقف رفتیم! اما مگر مشغله ها امان می دهند؟... یادش هم که می افتم، خنده ام می گیرد! به قول عزیزی؛ " مگه تاریخ قحط بود که توی اوج گرما عروسی گرفتید؟! " خب، هیچ کسی از سختی های این اتفاق خبردار نشد. حتی دوستان نزدیک هم از اینکه در این مراسم دعوت نبودند، دلخور شده بودند، اما نمی دانستند چرا؟!...بیشتر از سالگرد ازدواج، سالگرد آشنایی مان برای ما معنا داشت. و هر سال به خودمان قول می دادیم که در آخرین روزهای اسفند ماه، به آن مکان خاطره انگیز می رویم و تجدید خاطره می کنیم. اما نمی کردیم! حتی سالگرد ازدواج را هم جشن نمی گرفتیم. یادمان می رفت!!!... :))))چرا که عشق آنچنان ...

    ادامه مطلب
  • چشم که باز کردم، جنگ بود...

  • نیلوبلاگ

    عوارض جنگ های کلاسیک، جنگ هایی که در آن ها دو طرف منازعه، با شلیک توپ و تانک و موشک و اسحله به جان هم می افتند، برای همه ما ملموس است. می گویند در طول دو سال اول جنگ ایران و عراق، دویست هزار ایرانی کشته شده است ولی در طول شش سال بعدش، این رقم به یک میلیون و دویست هزار نفر رسیده است! می گویند می شده همان اوایل جلوی جنگ را گرفت و مانع از کشته شدن یک میلیون انسان شجاع و جوان برومند این سرزمین شد! ولی...مرگ سربازان یک جنگ، دم دستی ترین عارضه ی یک جنگ است. که معمولا هم با القاب و ارقام مختلف، به نفع بیان کننده اش، در خصوص آن صحبت می شود. زخمیان، مفقودین، معلولین جسمی و ذهنی، اسرا و جانبازان و ... خانواده هایشان که دیگر هیچ وقت مثل گذشته شان نشدند... خانه ها و مراک...

    ادامه مطلب
  • نازنینم، اینجا کسی منتظر تو نیست.

  • نیلوبلاگ

    دو هفته ی عجیبی بود! اضطراب ِعمل ِبابا، رفت و آمد دو روزه به بیمارستان میلاد و گم شدن در آن حجم سردرگم مریض ها و سالن ها و آسانسورهای شبیه ِهم... آن ساعت های کشدار تا بیرون آمدن بابا از ریکاوری... دیدن چهره ی تکیده اش توی لباس بیمارستان و روی تخت... افت فشار و تهوع بعد از عملش... شبی که فقط همراه بیمار می توانست مرد باشد! و صبحش...صبح دیگر نتوانسته بودم از تخت خواب بیرون بیایم... نمی دانم از اضطراب بود یا ویروس جدید یا هر چیز دیگری که درکش نمی کردم اما باعث شده بود تا سه - چهار روز تمام تنم درد داشته باشد، خشک شده باشد، حالت تهوع و بالاآوردن ها با شنیدن بوی هر غذایی تمامی نداشته باشند، آنقدر که با وجود جواب منفی تست بیبی چک، مثل دیوانه ها مطمئن شده باشم که حا...

    ادامه مطلب
  • مرد نکونام نمیرد هرگز...

  • نیلوبلاگ

    تنها تفریح باقیمانده در این سال های اخیر، دیدن فیلم های سینمایی بود! می گویم بود، چون فکر می کنم تقریبا ته همه ی فیلم های به دردبخور ممکن را درآورده ام. هر شب یک فیلم دیده ایم. گاهی جان حوصله اش نگرفته، خوشش نیامده، رفته یا زیرچشمی نگاه کرده و در حاشیه به کارهای خودش رسیده است. من اما عین جغد، چشم برنداشته ام از صفحه تلویزیون و زیرنویس ها. فیلم های خوبی هم بودند. چند تایی را می خواستم اینجا معرفی کنم. وقت نمی شد. اما این اواخر، دیگر به نظرم تماشای فیلم چندان جذاب نیست. کاری به سریال ها ندارم. چون تقریبا آدم دیدن سریال نیستم. کم طاقتم و می خواهم تکلیف یک چیزی هر چه زودتر روشن بشود! :) این اواخر هر چه فیلم می دیدم یا تهش می خورد به هولوکاست یا همجن.سگرایی... گن...

    ادامه مطلب
  • خوابیم و بیدار شهیدای شهر...

  • نیلوبلاگ

    نمی دانم اسمش را چه می شود گذاشت؟ فشار شرمنده گی اجتماعی؟ اینکه چرا همه ساکتند؟! تا جاییکه من می دانم و آدم های دور و برم، همه خبر داریم که چه اتفاق هایی دارد می افتد. خوب هم خبر داریم. سرمان را هم توی برف نکرده ایم. فقط منتظریم! درست شبیه کسانی که می دانند قرار است این محتضر دیر یا زود بمیرد! محتضری که دیگر نه جایی برای ترحم و نه کمک و نه حتی تنفر برای خودش در بین ما باقی گذاشته است. محتضری متعفن! که همه فقط منتظرند هر چه زودتر بمیرد! و در سکوت نگاهش می کنند. منتظرند؛ چرا که بوی مرگش تا هفت کوچه آن طرف تر هم رفته... .ما تمام راه ها را رفته ایم. ته همه ی راه ها را دیده ایم. ما خوب می دانیم که باید جانی باشد برای فرداها. می دانیم جان عزیز است. چه جان ِ ما باشد چه جان ِ دیگری. ما حواسمان هست. ...

    ادامه مطلب
  • بهار تو راهه!

  • نیلوبلاگ

    این روزها به واسطه ی شغلم، عکس های زیادی از هفت سین های آماده ی فروش می بینم. از تصور اینکه بهار اینقدر زود به سراغمان آمده - یا شاید بهتر باشد بگویم: اینقدر هول داریم برای رسیدن به عید - یک جورهایی دلهره می گیرم. فکر لیست بلند بالایی از کارهای نکرده که به احتمال زیاد امسال هم به سرانجام نمی رسند، ته دلم را خالی می کند! اینکه زمان چرا اینقدر سریع می گذرد و ما چیزی از آن نمی فهمیم! شاید هم فقط من اینطورم! نمی دانم. فقط باورم نمی شود که یک سال به این سرعت گذشته و فقط دو ماه از آن باقیمانده است!... مامان اعتقاد دارد اینکه زود می گذرد، خوب است! می گوید اگر سخت بگذرد، زمان کش می آید و روز شب نمی شود و شب هم صبح!... می گوید به خاطر اینکه زود گذشته، خدا را شکر کن! یعنی زندگی سختی نداری. ... من اما ...

    ادامه مطلب
  • چشمه باکره (The Virgin Spring 1960)

  • نیلوبلاگ

    هفته ی پیش بود که آخر شب این فیلم را تماشا کردم. یادم نیست چرا نیمه رهایش کردم؟ شاید گمان می کردم کارهای مهم تری هم دارم. حال و هوای عجیب و غریب فیلم ولی از پس ذهنم جدا نشد! چند شب بعد، دوباره باقی اش را دیدم. دنیای سیاه و سفید قرون وسطایی مسیحیت و داستان ها و خرافه های جدال میان خدا و شیطان و فرشته و بشر! داستان فیلم به شدت ساده و سرراست است، لااقل برای مخاطب 2023. چرا که بیشتر از شصت سال، از ساخت فیلم گذشته است. هر چند هنوز، خیلی ها دغدغه های آن سالیان را در سر دارند. چشمه باکره به کارگردانی اینگمار برگمن، دریچه ای مقابل شما می گشاید که با قدم گذاشتن درون آن، وارد عالم غریب و ترسناک زندگی های نخستین بشر می شوید! و تمام غرایز اولیه، بیم و امیدها، ایمان و اعتقاد و کفر و جهل و انتقام و ... خل...

    ادامه مطلب
  • تبریک میگم!!

  • نیلوبلاگ

    این روزها بیشتر از هر چیز دیگه ای به شنیدن یک خبر خوب نیازمندم! نه تنها من! خیلی ها... امسال دو بار این جمله ی کوتاه رو شنیدم! یک بار از زبان صاحبخانه که یک روز مانده بود به روز تولدم، زنگ زد و گفت تولدت مبارک!! و من شاخ درآوردم! بعد از چند دقیقه معلوم شد که رفته بوده سراغ قرارداد اجاره خانه و دنبال شماره ی املاکی گشته و بعد از صلاح و مشورت با بنگاهی به این نتیجه رسیده است که اجاره ی سال جدید را کم گفته و باید بیشتر بگوید! همانجا بوده که تاریخ تولد من را دیده و خلاصه تبریک تولدم را با خبر افزایش دوباره ی اجاره خانه مزین کرد!... دومین بار هم از زبان مامان شنیدم. همین دو روز پیش. وقتی که بی صبرانه منتظر بودم تا ببینم مالک خانه ای که تازه پیدا شده بود و همه چیزش برایمان عالی بود و اگر می شد اجا...

    ادامه مطلب
  • ما معتاد به نوشتنیم!

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقت است اینجا چیزی ننوشته ام. شاید باورت نشود؛ در طول روز، وقتی که راه می روم، می نشینم، دراز کشیده ام... کار می کنم، آشپزی می کنم، حتی وقت هایی که خیال پردازی می کنم، یک نفر توی مغزم تند تند دارد چیزی تایپ می کند! مثل یک منشی تمام وقت! چیزهایی که از مغزم می گذرند را به جمله های ادبی برای ثبت در یک جایی مثل اینجا بدل می کند! به طرز خنده داری انگار تمام لحظه دارم توی مغزم، خودم را بازنویسی می کنم! و با اینحال، وقتی می نشینم پشت مونیتور، همه چیز به یکباره محو می شود. منشی غیبش می زند. دیگر صدای تق تق دکمه های کیبورد نمی آید. خنده دار است نه؟!... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • به خوب امید و از بد گله ندارم... *

  • نیلوبلاگ

    ملت ها، حکومت ها را اختراع کردند تا از جنگ و جنایت فاصله بگیرند اما همین حکومت ها، امروز شر مطلق شده اند! جنگ افروزی و جنایت می کنند بی اینکه هیچ کجا از مردمان شان بپرسند که آیا با این حرکت آنها موافقند یا نه؟! جنایت می کنند بی اینکه پیش از آن از مردمانشان بپرسند که آیا از زنده بودن دیگران رنج می برند یا نه؟! ... بعد مردم را محکوم می کنند به اینکه چرا واکنشی نشان نمی دهند! انگشت اتهام همیشه به سوی مردم است! جایی که نیاز به سیاهی لشکر برای تاییدشان دارند، "مردم" معنا می یابد. جایی که باید کسی یا کسانی را متهم کنند، " مردم " باید پای کار باشند. جایی که به ستایش گر نیاز دارند باز یاد "مردم" می افتند!... و مابقی زمان ها، "مردم" هیچ اند! حتی کمتر از گله گوسفندی که چوپانش برای آرامش شان سازی می زن...

    ادامه مطلب