خرید بک لینک

اینجا را می گویم! این خانه را! از بس که چیزی تویش ننوشته ام! ... هر چند، جاهای دیگر هم داردخاک می خورد! دارم خاک می خورم... از بس که فقط فکر کرده ام! به همه چیز و هیچ چیز!... به همه کار و هیچ کار...

قدیم اینطور نبود! اینقدر خاک روی همه چیز نمی نشست! قدیم همه چیز خیلی عجیب براق بود! واقعی بود! نزدیک بود! انجام شدنی بود! انجام می شد! انجامش می دادم! ولی حالا...

دارد خاک می خورد!

صبحی برق رفته بود و من افتاده بودم به جان یخچال! با یک دستمال و اسپری شیشه پاک کن! آنچنان سابیدمش که دوباره برق افتاد! تمام قد و بالایش، تویش، توی یخدانش را حتی!...

پ.ن: این متن تکه پاره شد... وسط ثبت شدنش اینترنت رفت و نصف متن پرید... نابود شد! نابود... مثل تمام روزها و شب های این یکی دو سال اخیر... که در قطع و وصل شدن همه چیز، به یکباره ناپدید شده اند... نابود شده اند... مثل مغز من... که تکه پاره است...

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:10

صفحه بندی