مردها هم می ترسند
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 21:10
لابه لای تمام تصویرهای بجا مانده از جنگ دوازده روزه، تصویری نیمه شفاف است که خوب به خاطر دارم! نیمه شب بود به گمان. چشم هایم را با وحشت از صدای شلیک پدافندها باز کردم. توی تخت خواب بودیم. رو به روی هم. بلافاصله نگاهم با نگاه جان یکی شد. به هم خیره شده بودیم. او پیش تر از من بیدار شده بود. با نگاه از...
ماهی شورهای جنگ زده
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 21:10
خونم از گرما به جوش آمده بود! کره ها را تند تند از توی کیسه نایلونی ارائهگاه بیرون کشیدم. شل و وارفته شده بودند. درِ فریزر یخچال را باز کردم و دنبال جای مناسبی بودم که بوی سبزی و گوشت نگیرند! بخار خنکش که به صورتم خورد، یکهو هوس کردم خودم هم بروم توی فریزر! جا نمی شدم! برای کره ها یک جای مناسب پیدا ...
گذشته؟ آینده؟... اکنون!
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 21:10
بوی ماهی تازه شور شده، آشپزخانه را پر می کند. هوای جنگل های خنک شمال به سرم می زند. با چاقوی کوچک دسته چوبی، دنبال ساده ترین مسیر برای جدا کردن سر ِماهی بیچاره هستم. بعدش نوبت به باله های ظریف و زیبایش می رسد. و دست آخر صدای تیک تیک پاک کردن پولک های ریز و شفافش. هر بار، هر کلکی که به ذهنم می رسد پی...
هیچکس شاهد واقعی نیست، اما همه ما مسئولیم
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 21:10
تقدیم به همه ی آنهایی که رنجشان از درک ما فراتر است!ذهن انسان دارای حالتی است که در مواجهه با تراژدیهای غیر قابل تحمل، به یک نوع بیحسی روی میآورد. این حالت یکی از مکانیسمهای بقای روانی است. از منظر عصبشناختی، آمیگدال (مرکز پردازش ترس در مغز) و هیپوکامپ (حافظه) در مواجهه با تروماهای شدید، ممکن ا...
دارد خاک می خورد!
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 21:10
اینجا را می گویم! این خانه را! از بس که چیزی تویش ننوشته ام! ... هر چند، جاهای دیگر هم داردخاک می خورد! دارم خاک می خورم... از بس که فقط فکر کرده ام! به همه چیز و هیچ چیز!... به همه کار و هیچ کار...قدیم اینطور نبود! اینقدر خاک روی همه چیز نمی نشست! قدیم همه چیز خیلی عجیب براق بود! واقعی بود! نزدیک ب...
زندگی دوزاری
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 21:10
دیروز حوالی صبح خواب می دیدم مرده ام! توی یک گودال کم عمق و خیس، وسط زمین چمن یک پارک، دراز کشیده بودم... هر چند حالا که خوب فکر می کنم، ممکن است من نبوده باشم! شاید هم او بوده! کسی که سال های زیادی از عمرم را به دوست داشتنش اختصاص داده بودم و به هیچ جایی نرسیده بود. نمی دانم! عجیب تر از صورتی که وس...
برای مامان
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 21:10
چند روز پیش حال مامان خراب شده بود. فشارش بالا رفته بود و دچار تاری دید شده بود. من از مامان چیزی حدود صد کیلومتر فاصله دارم. تلفنی پیگیر روند دکتر رفتنش بودم. یک روز بعد رفتم به دیدنش. روی مبل راحتی دراز کشیده بود. خیلی کوچک و نحیف شده بود. قلبم مچاله شد. تمام استرس آن چند روز را یکجا قورت دادم و ت...
یادگاری برای جگر ِسوخته ی وطن!
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 21:10
چند باری ویدیو را می بینم. چیزی درونش هست که آدم را وادار می کند بارها و بارها نگاهش کند. چیزی که نمی دانی چیست؟ انگار می خواهی جواب تمام سوال هایت از دهان قاضی شارع بشنوی! تصویر روی صورت قاضی قاب گرفته شده. با نگاهی خیره به رو به رو! بی اینکه پلک بزند! ( علی نصیریان با همان صدا و لحن میخکوب کننده ا...
برای سرزمین و مردمم؛ عمیقا از خدا صلح می خواهم!
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 21:10
خطاب به مردم سرزمینم!لطفا اینقدر راحت دهانتان را باز نکنید و نگویید : " حتما جنگ می شود!! " اینقدر با این مبحث وحشتناک، ساده و دم دستی برخورد نکنید! وقتی هر کدامتان راحت درباره ی قابلیت وقوعش حرف می زنید، این انتظار را در ذهن بقیه پررنگ تر می کنید!... به این اتفاق انرژی بیشتری می بخشید! وقوعش را محت...
بعد از طوفان
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 21:10
به طرز عجیبی احساس تنهایی میکنم...و عجیبی ماجرا به اینه که همه دور و برم هستند... همسر، پدر و مادر و برادرها... بعد از سالها برگشتیم شهری که پدر و مادر در اون زندگی میکنند. فکر میکردم وقتی نزدیک شون بشم کلی از غم و غصه های دوری، محو میشه... ولی چیز دیگه ای جاش رو گرفته... اون روزهایی که مجرد بودم، ...
ویولونیست کشتی تایتانیک
-
تاریخ: 1403/5/29 ساعت: 12:36
درخشان ترین صحنه ای که از فیلم تایتانیک در آن سال ها در خاطرم هست، تصویر نوازنده ی ویلونی ست که موقع غرق شدن کشتی، شروع به نواختن می کند و باقی اعضای ارکستر هم به او می پیوندند و لحظه ای به کاری که در آن موقعیت هولناک انجام می دهند، شک نمی کنند!!... این روزها، این صحنه را بیشتر از هر وقت دیگری توی ذ...
برای تمام سال هایی که با تو هستم.
-
تاریخ: 1403/5/19 ساعت: 20:31
می خواستم از سالگرد ازدواج مان بنویسم و اینکه چطور پنج سال پیش، در اوج گرمای مرداد ماه، با هم زیر یک سقف رفتیم! اما مگر مشغله ها امان می دهند؟... یادش هم که می افتم، خنده ام می گیرد! به قول عزیزی؛ " مگه تاریخ قحط بود که توی اوج گرما عروسی گرفتید؟! " خب، هیچ کسی از سختی های این اتفاق خبردار نشد. حتی ...
Will Trent 2023 معرفی سریال
-
تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 16:49
می دونم! می دونم!... توی همین پست قبلی نوشته بودم که از دیدن سریال خوشم نمی آید اما حالا حرفم را پس می گیرم!این چیزهایی که اینجا می نویسم، تقریبا یک ماه پیش اتفاق افتاده اند! و من آنقدر نوشتن درباره شان را لفت داده ام که دیگر یادم نمی آید می خواستم از چه چیزی حرف بزنم!ولش کنید! برویم سر اصل مطلب! وی...
چشم که باز کردم، جنگ بود...
-
تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 16:49
عوارض جنگ های کلاسیک، جنگ هایی که در آن ها دو طرف منازعه، با شلیک توپ و تانک و موشک و اسحله به جان هم می افتند، برای همه ما ملموس است. می گویند در طول دو سال اول جنگ ایران و عراق، دویست هزار ایرانی کشته شده است ولی در طول شش سال بعدش، این رقم به یک میلیون و دویست هزار نفر رسیده است! می گویند می شده ...
نازنینم، اینجا کسی منتظر تو نیست.
-
تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 18:20
دو هفته ی عجیبی بود! اضطراب ِعمل ِبابا، رفت و آمد دو روزه به بیمارستان میلاد و گم شدن در آن حجم سردرگم مریض ها و سالن ها و آسانسورهای شبیه ِهم... آن ساعت های کشدار تا بیرون آمدن بابا از ریکاوری... دیدن چهره ی تکیده اش توی لباس بیمارستان و روی تخت... افت فشار و تهوع بعد از عملش... شبی که فقط همراه بی...
مرد نکونام نمیرد هرگز...
-
تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 18:20
تنها تفریح باقیمانده در این سال های اخیر، دیدن فیلم های سینمایی بود! می گویم بود، چون فکر می کنم تقریبا ته همه ی فیلم های به دردبخور ممکن را درآورده ام. هر شب یک فیلم دیده ایم. گاهی جان حوصله اش نگرفته، خوشش نیامده، رفته یا زیرچشمی نگاه کرده و در حاشیه به کارهای خودش رسیده است. من اما عین جغد، چشم ب...
خوابیم و بیدار شهیدای شهر...
-
تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 16:31
نمی دانم اسمش را چه می شود گذاشت؟ فشار شرمنده گی اجتماعی؟ اینکه چرا همه ساکتند؟! تا جاییکه من می دانم و آدم های دور و برم، همه خبر داریم که چه اتفاق هایی دارد می افتد. خوب هم خبر داریم. سرمان را هم توی برف نکرده ایم. فقط منتظریم! درست شبیه کسانی که می دانند قرار است این محتضر دیر یا زود بمیرد! محتضر...
بهار تو راهه!
-
تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 16:31
این روزها به واسطه ی شغلم، عکس های زیادی از هفت سین های آماده ی فروش می بینم. از تصور اینکه بهار اینقدر زود به سراغمان آمده - یا شاید بهتر باشد بگویم: اینقدر هول داریم برای رسیدن به عید - یک جورهایی دلهره می گیرم. فکر لیست بلند بالایی از کارهای نکرده که به احتمال زیاد امسال هم به سرانجام نمی رسند، ت...
چشمه باکره (The Virgin Spring 1960)
-
تاریخ: 1402/10/8 ساعت: 19:12
هفته ی پیش بود که آخر شب این فیلم را تماشا کردم. یادم نیست چرا نیمه رهایش کردم؟ شاید گمان می کردم کارهای مهم تری هم دارم. حال و هوای عجیب و غریب فیلم ولی از پس ذهنم جدا نشد! چند شب بعد، دوباره باقی اش را دیدم. دنیای سیاه و سفید قرون وسطایی مسیحیت و داستان ها و خرافه های جدال میان خدا و شیطان و فرشته...
تبریک میگم!!
-
تاریخ: 1402/10/8 ساعت: 19:12
این روزها بیشتر از هر چیز دیگه ای به شنیدن یک خبر خوب نیازمندم! نه تنها من! خیلی ها... امسال دو بار این جمله ی کوتاه رو شنیدم! یک بار از زبان صاحبخانه که یک روز مانده بود به روز تولدم، زنگ زد و گفت تولدت مبارک!! و من شاخ درآوردم! بعد از چند دقیقه معلوم شد که رفته بوده سراغ قرارداد اجاره خانه و دنبال...