خرید بک لینک

درخشان ترین صحنه ای که از فیلم تایتانیک در آن سال ها در خاطرم هست، تصویر نوازنده ی ویلونی ست که موقع غرق شدن کشتی، شروع به نواختن می کند و باقی اعضای ارکستر هم به او می پیوندند و لحظه ای به کاری که در آن موقعیت هولناک انجام می دهند، شک نمی کنند!!... این روزها، این صحنه را بیشتر از هر وقت دیگری توی ذهنم مرور می کنم. تصویری که چندان واضح نیست اما صبوری و استواری شان در اجرای آن سمفونی برای مسافران وحشتزده و در حال فرار از کشتی، حس عجیبی را در دل و جانم برمی انگیزد! اینکه از پایان محتومی آگاه باشی و با این حال به راهت، به کارت، به آن چیزی که قبولش داری، به آن چیزی که می توانی انجامش دهی! ادامه بدهی، برایم یک علامت سوال بزرگ است... درکش می کنم و نمی کنم! من هم شبیه یکی از آن مسافرهایی هستم که تمام تلاشم را در فرار به خرج می دهم! اما جان اینطور نیست. او همان ویولونیست کشتی تایتانیک است!

این روزها مدام به روشی که برای کسب درآمد در این وضعیت اقتصادی در پیش گرفته ایم، فکر می کنم! تنهایی و غربتم در این شهر، حس ناتوانی از انجام کارهای گذشته، رزومه های استخدامی که همگی بخاطر شرط سنی، رد می شوند... آینده ی مبهم مستاجری و تامین مالی مخارج بیمه و زندگی که هر ماه سخت تر و سخت تر می شود. و وضعیت روانی کننده ی فیلترینگ و اینترنت بی سرعت! که تاثیری کاملا مستقیم بر کسب و کار خانگی ما گذاشته است... و با همه اینها، همچنان سعی می کنم به ادامه دادن این مسیر، در کنار جان، وفادار بمانم... .

گاهی فکر می کنم، همانطور که وقتی خودم به آینده فکر می کنم به مرز جنون و ترس می رسم، ممکن است بیشتر از این بحث کردن بر سر شرایط با جان، او را هم جنون بکشاند! واقعا یک زن نمی تواند مرز و توان ذهنی یک مرد را تشخیص بدهد! مردها همیشه سعی می کنند در مقابل زنان، مثل کوه باشند!! ولی خیلی از مردهای سیبیل کلفت هم بوده اند که با کوچکترین فشاری، از پا در آمده اند و یا به خودشان یا به اطرافیان شان آسیب رسانده اند... مردهایی که یکباره زن و بچه را رها کرده اند و رفته اند، گاهی به شهری دیگر و گاهی به کشوری دیگر... آنهایی که خانواده را کشته اند و بعد خودشان را... آنهایی که ... .

گاهی فکر می کنم که واقعا همه راه ها را امتحان کرده ایم؟ (بله! سال هاست که داریم امتحان می کنیم.) راه دیگری نمانده است جز ادامه دادن همین مسیری که چیزی شبیه کاشتن درختی و تحمل سختی اش تا به بار نشستن آن است... درختی که از بد روزگار، در زمینی خشک و سنگلاخ کاشته ایم! چرا که سرزمین دیگری نداریم!... گاهی با خودم فکر می کنم باید مثل یک مورچه باشم. صبور... صبورتر از هر زمان دیگری و ذره ذره قدم بردارم... گاهی کم می آورم و جیغ و گریه ام به هوا می رود... در آن وقت ها نمی توانم به جان و حال و روز روحی و روانی اش فکر کنم! فقط خودم را تخلیه می کنم و بار او را سنگین تر از قبل... . او صبور است و فقط خدا می داند در دلش چه می گذرد! او همان ویولونیست کشتی تایتانیک است! من هم باید یاد بگیرم که در کنارش بایستم و نغمه ی زندگی را با زیبایی هر چه تمام تر بنوازم... یعنی می توانم به این ترس ها غلبه کنم و پا به فرار نگذارم؟!...

person بندباز

schedule جمعه ۱۴۰۳/۰۵/۲۶ 21:45

chat

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: دوشنبه 29 مرداد 1403 ساعت: 12:36

صفحه بندی