خرید بک لینک

به طرز عجیبی احساس تنهایی میکنم...

و عجیبی ماجرا به اینه که همه دور و برم هستند... همسر، پدر و مادر و برادرها...

بعد از طوفان

بعد از سالها برگشتیم شهری که پدر و مادر در اون زندگی می‌کنند. فکر میکردم وقتی نزدیک شون بشم کلی از غم و غصه های دوری، محو میشه... ولی چیز دیگه ای جاش رو گرفته...

اون روزهایی که مجرد بودم، فکر میکردم ازدواج میتونه حجم بزرگی از تنهایی آدم رو پر کنه ولی حالا همه چیز شکل دیگه ای به خودش گرفته...

و دوستانی که ندارم... که حالا حتی نمیدونم اون زمانها واقعا دوستم بودند یا ...

انگاری همیشه این من بودم که برای نگه داشتن رابطه ها دست و پا زدم... انگاری همه چیز بی مزه شده... همه ی رابطه ها، نسبت ها... حرفها و نگاه ها... نمیدونم چی شده!؟

در زمان حاضر بعد از سال‌های خیلی زیاد، خودم رو دیدم که داشتم موقع سرخ کردن بادمجون ها زیر لب ترانه ی داریوش رو زمزمه میکردم. اونی که توش می خونه : " ای که بی تو خودمو، تک و تنها می بینم...".

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:10

صفحه بندی