بندباز

متن مرتبط با «داستان زندگی من» در سایت بندباز نوشته شده است

زندگی دوزاری

  • نیلوبلاگ

    دیروز حوالی صبح خواب می دیدم مرده ام! توی یک گودال کم عمق و خیس، وسط زمین چمن یک پارک، دراز کشیده بودم... هر چند حالا که خوب فکر می کنم، ممکن است من نبوده باشم! شاید هم او بوده! کسی که سال های زیادی از عمرم را به دوست داشتنش اختصاص داده بودم و به هیچ جایی نرسیده بود. نمی دانم! عجیب تر از صورتی که وسط زمین چمن به من لبخند می زد، نایلون پر از سکه ای بود که توی دست هایم گرفته بودم!... یکی از این نایلون های نازک و بزرگ که نانوایی ها کنار نان های بی کیفیت شان می عرضهند! چیزی حدود دو - سه کیلو سکه ی ق...

    ادامه مطلب
  • نازنینم، اینجا کسی منتظر تو نیست.

  • نیلوبلاگ

    دو هفته ی عجیبی بود! اضطراب ِعمل ِبابا، رفت و آمد دو روزه به بیمارستان میلاد و گم شدن در آن حجم سردرگم مریض ها و سالن ها و آسانسورهای شبیه ِهم... آن ساعت های کشدار تا بیرون آمدن بابا از ریکاوری... دیدن چهره ی تکیده اش توی لباس بیمارستان و روی تخت... افت فشار و تهوع بعد از عملش... شبی که فقط همراه بیمار می توانست مرد باشد! و صبحش...صبح دیگر نتوانسته بودم از تخت خواب بیرون بیایم... نمی دانم از اضطراب بود یا ویروس جدید یا هر چیز دیگری که درکش نمی کردم اما باعث شده بود تا سه - چهار روز تمام تنم درد داشته باشد، خشک شده باشد، حالت تهوع و بالاآوردن ها با شنیدن بوی هر غذایی تمامی نداشته باشند، آنقدر که با وجود جواب منفی تست بیبی چک، مثل دیوانه ها مطمئن شده باشم که حا...

    ادامه مطلب
  • من خواب بودم و ستاره ی کوچکی داشت متولد می شد

  • نیلوبلاگ

    بازویم بین پنجه های بزرگ و قوی اش گیر افتاده بود و دندان های نیش ِ هولناکش را توی گوشت کف دستم فرو می کرد!! درد تا مغز استخوانم می دوید اما اثری از خون نبود!! فشار آرواره اش مدام بیشتر و بیشتر می شد و...

    ادامه مطلب
  • ما دشمنان خونی ...

  • نیلوبلاگ

    نادونیچیز عجیب و غریبی نیست اما تاثیرات خیلی عجیب و غریبی داره! یکی - دو ماهی بود که از صدای راه رفتن مستاجر طبقه ی بالایی عاجز شده بودیم. صدای قدم هاش بدجوری روی مخ بود. انگاری با زانوهاش راه می رف...

    ادامه مطلب
  • ورود خانم ها / آقایان ممنوع

  • نیلوبلاگ

    بعد از مدت ها فاصله از کتابخوانی، خصوصا کتاب های ایرانی، به طور تصادفی با یک نویسنده ی جوان و بسیار خوبِ ایرانیآشنا شدم. آرش عباسی در دو نمایشنامه ی این کتابِجمع و جور، فضای سیاسی و اجتماعی ایران ...

    ادامه مطلب
  • گناهی به اسم زندگی

  • نیلوبلاگ

    تمام شماهایی که دلتان لک زده است برای جنگ! با شماهایی هستم که تک تک سلول های بدنتان له له می زند برای کشتن؛ لطفا بیایید و جلو بیافتید! این شما و این میدان. بفرمایید! بروید بکشید و کشته شوید! اما لطفا ...

    ادامه مطلب
  • حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد... *

  • نیلوبلاگ

    به خودم قول داده بودم که دیگر خبرها را دنبال نکنم. حتی دیشب قبل از خواب، گوشی ام را جایی دور از خودم گذاشتم که مثل سابق صبح بعد از بیدار شدن، ناخودآگاه نروم پیِاخبار! همان دیشب فهمیدم که به اندازه ی ...

    ادامه مطلب
  • خوابهایی که مال من نیستند

  • نیلوبلاگ

    -: " جانی! من دیشب خواب چی می دیدم؟!"خنده اش می گیرد: " تو خواب می دیدی، از من می پرسی؟! "-: " یادم نیست چه خوابی بود. هر چی بود، خوب کردی بیدارم کردی. داشتم اذیت می شدم...".چندین شب است که مرتب دارم ...

    ادامه مطلب
  • زندگی در فرا متن!

  • نیلوبلاگ

    " واقعا مزخرف بود!! هر اثری بالاخره باید برای خودش یه فرمی داشته باشه. این هیچی نداشت. اجراها داغون، صحنه داغون... همه چی پخش و پلا...".این را آقای حاتمی گفت. از شدت تاکیدش روی کلمه ی مزخرف، یادِتق...

    ادامه مطلب
  • ما در زندگی چه چیزی را تحسین می کنیم؟

  • نیلوبلاگ

    آیا ما در زندگی, مان چیزی داریم که قابل تحسین, کردن باشد؟ در عصر حاضر وقتی که رسانه ها از هر طرف و در هر ساعت، چشم و گوش ما را با عناوین مختلف از صحنه های جشن و میهمانی، افتخارات و موقعیت های شغلی و تحص...

    ادامه مطلب
  • تحسین زندگی به کمک هنر

  • نیلوبلاگ

    کمتر کسی پیدا می شود که موقع نوشیدن یک نوشابه، به قوطی آن دقت کند. اما هنرمندی مثل جسپر جونز، تندیسی از دو قوطی نوشابه برنزی می سازد و ما را وا می دارد تا این بار در مقابل شکل و ظاهر این شئی مکث کنیم ...

    ادامه مطلب
  • زندگی همین است!

  • نیلوبلاگ

    شده یک روزِکامل بی خبر از دنیا و اتفاقاتش باشی؟ پیچ تمام بلندگوها و آنتن تمام خبرگزاری ها را ببندی و جمع کنی و یک کنار بگذاری. بعد نگاه کنی به آسمان و گنجشک هاش! ابرها و زردی برگ های رقصان توی هوا......

    ادامه مطلب
  • ما به زندگی مدیون * هستیم

  • نیلوبلاگ

    نمی دانم تعریف شما از دیدگاه شخصی چیست؟ و آیا داشتن آن را برای یک فرد در طول زندگی - اش ضروری می دانید یا نه؟ اما من فکر می کنم در طول مسیر زندگی - ، زمان ها و اتفاقاتی رخ می دهد که اگر انسان در آن لحظه، ا...

    ادامه مطلب
  • در چشم ِمن...

  • نیلوبلاگ

     ... تمام دیشب را تا حوالی سحر، باران می بارید... و من فکر می کردم به بازی برد و باختی که حقیقت ندارد اما همه مان به طرز عجیبی به آن ایمان داریم... و من فکر می کردم به تنهایی... به اینکه حتی اگر در این بازی، تو را هم باخته باشم، لااقل بخت بردن ِخودم را داشته ام... فقط نتوانسته بودم از خودم، از این بازی بگویم و باز مثل همیشه، حوالی آن وقتی که نباید، لال شده بودم... و در همین گنگی، باران را صدا کرده بودم... .by: Fransic Baconپ.ن: زیر ِآن باران، حضور پرمهر دوست، زیبا بود .برچسبها: Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • مرلین و آدری در کارگاه من (پست ثابت)

  • نیلوبلاگ

    دوستان هنردوست و هنرمند عزیز، اخیرا فیلمی از نقاشی هام! ساختم با بازی مرلین مونرو و آدری هپبورن! یعنی اگه نبینیدش، واقعا از دستتون رفته! ضمنا مدیونید اگر فکر کنید این فیلم تبلیغاتی بوده و اشاره به بیزینس جدیدم دارم! منتها فقط اینم باید یادآوری کنم که تست کنترل کیفیت هم درون لگن و با آب سرد و شامپو به عمل اومده و در نهایت هر دو بازیگر نازنین و دوست داشتنی، جان سالم به در برده اند! لینک دانلود : فیلم بندباز نمیگم به این فیلم رای بدید تا من برنده بشم، اما میگم که هر گونه سفارش ِکار از سوی شما دوستان پذیرفته می شود. حتی شما دوست عزیز! ( بله شمایی که توی فکرید یه کادوی منحصر به فرد به عزیزتون بدید...

    ادامه مطلب
  • من گیج می زنم یا چی؟

  • نیلوبلاگ

    تازه گی ها (یعنی فکر می کنم که تازه گی ها، شاید هم از پیش ترها!) اتفاقاتی می افتد که آدم انگشت به دهان می ماند. مثلا بابت کاری، با دوستی صحبت می کنی و کلی قرار و مدار و ده بار زنگ و روضه و حرف و حدیث و ماه ها انتظار برای پیدا کردن ِکار و اینکه خاطرت جمع من هواتو دارم. آخرش قرار می شود که فردا بروی ب...

    ادامه مطلب
  • داستان بزدلی های مردانه

  • نیلوبلاگ

    پای حرف های آن مرد که می نشینم، خیلی برایم جالب است! راستش را بخواهید، من پای حرف هایش نمی نشینم، اون دارد مدام حرف می زند. مثل قحطی زده ای که به آب و آذوقه رسیده باشد. اما باز هم نه. نه تنها در برابر من، که در مقابل همه همینطور است. عطش حرف زدن دارد این مرد! برایم عجیب است. از همه چیز و همه کس حرف ...

    ادامه مطلب
  • زندگی...

  • نیلوبلاگ

    بـندبـاز - زندگی... زندگی... توی کیفم دوهزار و پانصد تومن پول هست. بیست تومن به مامان بدهکارم. راه که می روم سعی میکنم ادای شجریان را دربیاورم؛(شجریان بود که می خواند: زندگی زیباست ای زیباپسند...؟!). شاید هم ناظری بود...یادم نیست. حتی یادم نیست مصرع دوم این بیت چی بود؟! اما دلم برای شنیدن صدا...

    ادامه مطلب
  • داستان زندگی

  • نیلوبلاگ

    کنارم نشسته بود و با ملغمه ای از احساسات جور و واجور برایم حرف می زد. نمی توانستم بفهمم خوشحال است یا غمگین؟ ترسیده یا تعجب کرده یا افسوس می خورد؟ می گفت از یک استاد روانشناسی شنیده است که بعد از برخورد با آدم های خیلی زیادی بعنوان کیس های روانشناسی اش، به این نتیجه رسیده که یک سری عوامل بین انسان ها در موضوع خوش بینی و بدبینی مشترک است. می گفت استاد تعریف می کرده که وقتی به وجه اشتراک اکثر آدم های خوشبین دقت کرده ام، دیده ام خیلی از آن ها اولین قصه ها و داستان هایی را که از بدو تولدشان به خاطر دارند، داستان های شیرینی بوده است! مثلا اینکه پدر و مادرشان ...

    ادامه مطلب
  • مال ِمن یعنی...

  • نیلوبلاگ

    اینکه زندگی ات لنِگ در هوا باشد، اینکه زندگی ات لَنگ یک نفر دیگر باشد، اینکه زندگی ات را همین طوری نگه داری " تا ببینم چه کار می شه کرد؟ "، اینکه زندگی ات " باشه حالا یه کاریش می کنیم! "، این که زندگی ات " داری می بینی که، هر کاری می کنم نمی شه! " و اینکه زندگی ات!! زندگی ات؟! زندگیِتو؟! به من نگاه کن!... کجای این زندگی مالِتوست؟!! by:Rodney Smith ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    داستان زندگی | داستان زندگی پیامبران | داستان زندگی هوپ | داستان زندگی افراد موفق ایرانی | داستان زندگی هانیکو | داستان زندگی من | داستان زندگی پوتین |