ما معتاد به نوشتنیم!
-
تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 17:27
خیلی وقت است اینجا چیزی ننوشته ام. شاید باورت نشود؛ در طول روز، وقتی که راه می روم، می نشینم، دراز کشیده ام... کار می کنم، آشپزی می کنم، حتی وقت هایی که خیال پردازی می کنم، یک نفر توی مغزم تند تند دارد چیزی تایپ می کند! مثل یک منشی تمام وقت! چیزهایی که از مغزم می گذرند را به جمله های ادبی برای ثبت د...
به خوب امید و از بد گله ندارم... *
-
تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 15:42
ملت ها، حکومت ها را اختراع کردند تا از جنگ و جنایت فاصله بگیرند اما همین حکومت ها، امروز شر مطلق شده اند! جنگ افروزی و جنایت می کنند بی اینکه هیچ کجا از مردمان شان بپرسند که آیا با این حرکت آنها موافقند یا نه؟! جنایت می کنند بی اینکه پیش از آن از مردمانشان بپرسند که آیا از زنده بودن دیگران رنج می بر...
از بیشعوری مسئولین
-
تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 14:28
برای پیدا کردن یک خانه استیجاری در شهری که بزرگ شده ام، به مشکل خورده ایم! تمام خانه های قدیمی که به نسبت آپارتمان های قیمت کمتری دارند، توسط خانواده های مهاجرین اجاره شده اند! آن هم به قیمت های گزافی که اصلا ارزش اش را ندارد. ایرانی که از پول بدش نمی آید! یک خرابه را هم اگر ببیند خواهان دارد، به قی...
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند
-
تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 14:28
دوربین چهره ی مرد سفید پوستی را با موهای روشن نشان می دهد که کراوات زده و پوستر مهسا را توی دست هایش دارد. یک نگاهی به لنز می اندازد و بعد راهش را با اندکی تردید به سمت مرکز سالن ِسازمان ملل باز می کند. هر چند قدم کمی مکث می کند و با تغییر زاویه ی پوستر، سعی دارد تا توجه باقی دوربین های سالن را هم ب...
تعبیر می شود، می دانم!
-
تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 23:21
صبح آنقدر سرحال بیدار شده بودم که انگاری شب قبل، تمام دنیا را بهم داده بودند! اما همه اش فقط بخاطر یک خواب بود! اولش یادم نمی آمد و فقط با سرخوشی عجیبی به این طرف و آنطرف تخت نگاه می کردم. بعد کم کم به یادم آمد! خواب دیده بودم که اوضاع درست شده است! اوضاع خودم، خودمان، وضعیت اقتصادی، اوضاع ممکلت! تو...
برای بعد از نابودی
-
تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 23:21
حوالی هشت سال پیش بود شاید، کمی بیشتر یا کمترش خاطرم نیست! کاردانی نقاشی، ترم آخر، کلاس تاریخ هنر و پروژه ای که نمره اش نیمی از نمره ی آزمون پایان ترم بود. موضوع کنفرانس من بررسی آثار نقاشی ایرانی به نام " محمد سیاه قلم " بود. استادمان خانمی بود که شاید پنج سالی از من کوچکتر بود! راستش را بخواهید خی...
اگر بخواهد!
-
تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 23:21
حکومتی که می تواند در طول دو هفته تمام امکاناتش را برای مسافرت زیارتی بسیج کند و چهار میلیون انسان را جابجا کند، حتما می تواند این کار را برای باقی اموراتش هم انجام بدهد! مثلا حل مشکلات آب و برق و گاز کشورش! یا وضعیت اقتصادی و معیشت مردمی که زیر بار فشار تورم از نفس افتاده اند! این حکومت کافی است ار...
این یک ملاقات خصوصی ست *
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 9:46
جان چای تازه دم کرده. دم غروبی نشسته ایم جلوی تلویزیون و رقابت دو تکواندو کار چینی و چک را با داوری "معصومه باقری" که مجری برنامه توی هر جمله اش تاکید می کند "یک بانوی محجبه ایرانی" ست، نگاه می کنیم. کیف می کنم از تمام حرکات داور زن! از بس که منظم و دقیق و پرقدرت و زیباست! شاید جمع تمام این صفات را ...
زن ِروز
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 9:46
عطر جعفری تازه تمام اتاق را پر کرده است. انگشت اشاره ام اما تاول زده. چهار کیلو سبزی قورمه گرفته ام و به عشق خاطرات گذشته پاک شان کردم، شستم شان و حالا مشغول خُردکردن شان هستم. به یاد روزهایی می افتم که کنار دست مامان می نشستم و به حرکت تندتند چاقو و صدای خرد شدن سبزی ها خیره می شدم. یکی از آرزوهای ...
چطور یک حکومت خودش را ساقط می کند؟
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 9:46
برای پشتیبانی " اپلیکیشن باسلام" پیغام می گذارم که نمی توانم توی برنامه محصولی اضافه کنم یا فیلم محصولم را استوری کنم. اشکال از کجاست؟ ( البته که می دانم اشکال از کجاست! فقط قصدم این است که یک ذره از آزاری که بخاطر فیلتربودن اینترنت به روح و روانم وارد کرده اند با آنها در میان بگذارم. ) یک روز و نیم...
سلام خدای نخود و لوبیاها!
-
تاریخ: 1402/1/11 ساعت: 12:18
به هیکل چاق و تپل نخود و لوبیاهای چیتی توی قابلمه نگاه می کرد و منتظر بود که آب قل بزند. بیشتر که دقت کرد؛ فهمید که نخودهای کیلویی نود تومن و لوبیاهای هشتاد و پنج تومنی، چاق تر از دفعه های قبلند! به تعدادشان زل زد و نمی دانست چرا داشت توی دلش خدا را به خاطر دیدن آن تصویر شکر می گفت! بخاطر وضوح تصویر...
دیالوگ زیر دوش / زیر تیغ
-
تاریخ: 1402/1/11 ساعت: 12:18
صدای مرد را به زور از پس صدای دوش آب شنید. رفته بود اداره ی پست تا سفارش یکی از مشتریان را پست کند.- : " جانی! تویی؟! "- : " آرهههههه! "- : " دیر کردی، نگرانت شدم... نمیخوای دوش بگیری؟! "- : " نهههه... خطرناکهههه! "خنده شیطنت آمیزی کرد و همزمان با پخش کردن کف شامپو روی موهایش، یاد فیلم فروشنده ی فره...
زبان هولناک، یادداشتی از علی زمانیان
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 15:50
✍️ علی زمانیانزبان هولناک"سید محمود نبویان نماینده مجلس، در اظهاراتی، مردم حاضر در خیابانها را اغتشاشگران داعشی دانسته که به دنبال هوسرانی و فحشاء هستند و اضافه کرده که افرادِ کف روی آب و نجاساتی هستند که ملت، این نجاسات را از دامن نظام طرد میکنند." و در تلویزیون گفته شد اینان تفالههایی بیش نیستند.....
هفتم آبان
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 15:50
[unable to retrieve full-text content]امروز تولدم بود. مثل برق و باد یک سال دیگر هم گذشت... این یک ماه اخیر به اندازه تمام سال گذشته طول کشید و ما چقدر عوض شدیم.
خدای رنگین کمان، ما خیلی ترسوییم!
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 15:50
خدای رنگین کمان، ما خیلی ترسوییم! بندباز جمعه ۱۴۰۱/۰۸/۲۷ 1:27 قالب طراحی شده توسط Adblock test (Why?)
به تو فکر می کنم و قلبم می لرزد
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 1:02
دیروز سالگرد ازدواجمان بود! سه سال مثل برق و باد گذشته بود. اما انگاری بیست سال شاید هم بیشتر است که با هم زندگی می کنیم! دیروز داشتم با خودم فکر می کردم کجاییم؟ چه می کنیم؟ بعد یکدفعه چیزی توی سرم جرقه زد! اینجایی که هستیم، درست همانجایی است که همیشه توی حرف هایمان ازش می گفتیم! یه خونه بزرگ با یه ...
چشمان کاملا باز!
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 1:02
هر اتفاقی که رخ بدهد، اعتراضات امسال، قدم بلندی شد برای آگاهی ما! همچون سیلی محکمی که بر صورت خفته ای بکوبی! و بیداری و تماشای آنچه که سال ها در درون خفه کرده بودی! و فرو ریختن هیبت اهریمن پوشالی! و اینکه دیدی جان چندان هم که می گویند شیرین نیست وقتی که حق زندگی را از آن ستانده باشند! و فهمیدی ارزش ...
شادمانی اینجاست
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 2:08
به این نتیجه رسیده ام که حرف های اساسی و مهم، همان حرف هایی هستند که از بس تکراری شده اند، کسی دیگر تحویل شان نمی گیرد! یکی شان مثلا همین که : " تا وقتی یه چیزی رو داری، قدرش رو نمی دونی! وقتی از دست بدی تازه می فهمی چی داشتی!! ". و خب من دیروز خیلی ملموس جای خالی عشق را برای ساعاتی توی خانه مان حس ...
سال های سگی
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 2:08
بی خیال آن کار کذایی شدیم! مدیر کارخانه ای که خودش در کاناداست و کل شرکت و کارخانه را از طریق دوربین های مداربسته مدیریت می کند و تنها دغدغه اش این است که مبادا کارگران در ساعت کاری، چند دقیقه ای بیکار باشند! یک چیزهایی شنیده ایم درباره ی اینکه قوانین کارگری در کشورهای دیگر خیلی سخت گیرانه است. سر س...
محبوب میلیون دلاری!
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 2:08
شب بود. توی خیابان تنها بودم. از مغازه ی مرغ فروشی با دو کیسه مرغ تازه بیرون زده بودم و دنبال جای خالی روی تخته برش مرغ می گشتم. مردی که پیش از من مرغ هایش را خرد کرده بود، جا باز کرد و من را با میز چوبی برش تنها گذاشت. به تیغ اره دیسکی ای که زیر میز بسته بودند، نگاه کردم. قند توی دلم آب شد!! خرد کر...