بیرونxa0ِ پنجره ... - تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 10:50
می خواستم دستور پخت نان ِروغنی را توی دفترچه ام بنویسم اما نمی دانم چرا رفتم سروقت لوازم آرایشم و آن رژ لب گلبهی پررنگ را برداشتم و با آینه ی کوچکی توی دست، مشغول شدم. آخرین باری که زده بودمش شاید یک
من خواب بودم و ستاره ی کوچکی داشت متولد می شد - تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 10:50
بازویم بین پنجه های بزرگ و قوی اش گیر افتاده بود و دندان های نیش ِ هولناکش را توی گوشت کف دستم فرو می کرد!! درد تا مغز استخوانم می دوید اما اثری از خون نبود!! فشار آرواره اش مدام بیشتر و بیشتر می شد و
ما دشمنان خونی ... - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 22:18
نادونی چیز عجیب و غریبی نیست اما تاثیرات خیلی عجیب و غریبی داره! یکی - دو ماهی بود که از صدای راه رفتن مستاجر طبقه ی بالایی عاجز شده بودیم. صدای قدم هاش بدجوری روی مخ بود. انگاری با زانوهاش راه می رف
تمام! - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 22:18
گفت: " بفرما! اینم یه چای دبش بال مگسی!!"گفتم: " دستت درست!"نگاهی به لیوان ها و چای خوشرنگ تویشان انداختم. چند پره از خرده چای های ریز بالا آمده بود و روی سطح چای داغ با بخار می چرخید.گفتم: " آهان! وا
این همه دِینی که به گردن شماست - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 22:18
- : " بعید می دونم سیاست کاری تون تا این اندازه صداقت رو تاب بیاره که موقع قرارداد بستن با مشتری بهش کاملا واضح بگید اگر زمانی تصمیم به فسخ قرادادش گرفت، چه اتفاقی برای پولش میوفته!"اینها تقریبا اخرین
صبحانه در تنهایی - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 22:18
سلام جانامروز صبح، یک بچه کارتونک خیلی کوچک را کشتم! داشتم خمیر لای بربری ها را برای گنجشک ها ریز ریز می کردم که سر و کله اش توی سفره پیدا شد. قد یک نقطه بود با چند تایی دست و پای نامرئی که تند تند دا
مکث - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 22:18
باورش نمی شد که دارد این کلمات را می شنود.- " خب... ما جدا شدیم...".+ " داری شوخی می کنی!! با چهار تا بچه جدا شدید؟!... مگه می شه؟!... شوخی خیلی بدیه!!".- " نه... جدی می گم... یه سال و نیمه که جدا شد
ورود خانم ها / آقایان ممنوع - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 22:18
بعد از مدت ها فاصله از کتابخوانی، خصوصا کتاب های ایرانی، به طور تصادفی با یک نویسنده ی جوان و بسیار خوب ِ ایرانی آشنا شدم. آرش عباسی در دو نمایشنامه ی این کتاب ِجمع و جور، فضای سیاسی و اجتماعی ایران
1984 - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 22:18
چند روز پیش، پستی را در وبلاگ پرچنان خواندم. عنوان این پست درختکاری و کرونا ست. پیشنهاد می کنم پیش از خواندن این پست، سری به پرچنان بزنید و دقت نظر نویسنده اش را در خصوص اتفاقات اخیر ببینید. خلاصه خو
خبر ِخوب! - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 22:18
اولین سالی ست که سبزه ی عید را با دست های خودم و برای خانه ی خودم سبز می کنم. از وقتی که جوانه هایش رخ نشان داده اند، هر روز صبح، اولین کارم سلام کردن به آنهاست. قربان صدقه ی قد و بالایشان می روم و د
رنده ی خر! - تاریخ: 1398/10/23 ساعت: 22:11
از ویژه گی های زندگی با یک نویسنده که مدام در حال یادداشت برداری از لحظه به لحظه ی زندگی و محیط اطرافش است، کافی ست به یک مورد اشاره کرد: صحنه داخلی - آشپزخانه - در حال رنده کردن کلم قرمز! ( آخه یکی ن
گناهی به اسم زندگی - تاریخ: 1398/10/23 ساعت: 22:11
تمام شماهایی که دلتان لک زده است برای جنگ! با شماهایی هستم که تک تک سلول های بدنتان له له می زند برای کشتن؛ لطفا بیایید و جلو بیافتید! این شما و این میدان. بفرمایید! بروید بکشید و کشته شوید! اما لطفا
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد... * - تاریخ: 1398/10/23 ساعت: 22:11
به خودم قول داده بودم که دیگر خبرها را دنبال نکنم. حتی دیشب قبل از خواب، گوشی ام را جایی دور از خودم گذاشتم که مثل سابق صبح بعد از بیدار شدن، ناخودآگاه نروم پی ِاخبار! همان دیشب فهمیدم که به اندازه ی
باید مرد! - تاریخ: 1398/10/23 ساعت: 22:11
آخرین باری که آرزوی مرگ کردم را به یاد می آورم. وقتی بود که یک نابینا می خواست از پلی فلزی و بی حفاظ بر روی جوی آبی عریض رد بشود و چون با عصای سفیدش به هیچ نشانه ای نرسیده بود با شنیدن صدای پایم، از م
حق الناس چهار درصدی - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:30
دوربین زن میانسال محجبه ای را توی چادر مشکی نشان می دهد که با لبخند منتظر است نوبتش برسد. آمده است برای نام نویسی انتخابات مجلس. خبرنگار از او می خواهد شماره اش را نشان بدهد و می پرسد از چه ساعتی توی
مردم ِ سر کوچه و آقای دکتر! - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:30
"حاج آقا وقتی خون می بینم آروم می شم!"این جمله ایست که قاتل رو به روانپزشک برنامه می گوید. برنامه ای ست که مثلا قصد دارد دلایل جرم و بزهکاری را در جامعه ریشه یابی کند و به دنبال راه حل و هشدار دادن ب
خوابهایی که مال من نیستند - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:30
-: " جانی! من دیشب خواب چی می دیدم؟!"خنده اش می گیرد: " تو خواب می دیدی، از من می پرسی؟! "-: " یادم نیست چه خوابی بود. هر چی بود، خوب کردی بیدارم کردی. داشتم اذیت می شدم...".چندین شب است که مرتب دارم
بلندگوها - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:30
نیمرو! ناهار ظهر است. تنهایی توی خانه، رو به روی تلویزیون نشسته ام. به صبح فکر می کنم که رفته بودم نان بخرم. باران نم نم می زد. هوا اما سرد و سنگین بود. نفس که می کشیدم احساس می کردم تکه های دوده را د
زندگی در فرا متن! - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:30
" واقعا مزخرف بود!! هر اثری بالاخره باید برای خودش یه فرمی داشته باشه. این هیچی نداشت. اجراها داغون، صحنه داغون... همه چی پخش و پلا... ". این را آقای حاتمی گفت. از شدت تاکیدش روی کلمه ی مزخرف، یاد ِتق
دژخیم های وطنی - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 23:09
سلام جان!وقتی می گویی نقاشی کن، دلم می خواهد بوم ها را یکی یکی جلوی رویم بگذارم و با یک کارد بزرگ به جانشان بیافتم و پاره پاره شان کنم! به خاطر حرف های تو نیست که اتفاقا باعث می شوی یادم نرود نقاشی کر

برچسب‌های مرتبط

داروی دردم تو داری در میان لام و ب | داستان زندگی | داستان زندگی پیامبران | داستان زندگی هوپ | داستان زندگی افراد موفق ایرانی | داستان زندگی هانیکو | داستان زندگی من | داستان زندگی پوتین | ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم | دنیای ما انسان ها