
به جایی که بدان سفر نکرده ام به جایی دور در ورای هر تجربه
چشمان تو سکوت خود را دارند
در ظریف ترین حالت تو چیزهایی ست که اسیرم می کند
چیزهایی چنان نزدیک که نمی توان بدان دست یافت.
کوتاه ترین نگاهت به آسانی اسیرم می کند
و حتی اگر هم چون انگشتان، خود را بسته باشم
برگ به برگ مرا می توانی بگشایی
به همان سان که بهار نخستین گل سرخ اش را
(به لمسی راز آلود و سبک دست) می گشاید
یا اگر بخواهی مرا بربندی، من و زندگی ام هر دو
به ناگاه و به زیبایی بسته می شویم
به همان سان که وقتی دل گل به او می گوید:
همه جا دارد دانه دانه برف می بارد.
هیچ چیز این جهان که پیش روی ماست
به ظرافت شگفت تو نمی رسد
ظرافتی که
در هر نفس وا می داردم
با رنگ مهر، مرگ و جاودانگی را رنگی دیگر زنم.
نمی دانم چه در توست که می بندد و می گشاید
تنها می دانم چیزی در من است که می داند
چشمان تو ریشه دارتر از هر گل سرخ است
و حتی باران هم چنین دستان کوچکی ندارد.
"ادوارد استیلن کالینگز"
پ.ن: سال نو مبارک!
* خیلی گشتم اما منبع ترجمه این شعر رو پیدا نکردم.
برچسب:
نویسنده: امیر موسوی