بندباز

متن مرتبط با «حقوق ما انسان ها» در سایت بندباز نوشته شده است

مردها هم می ترسند

  • نیلوبلاگ

    لابه لای تمام تصویرهای بجا مانده از جنگ دوازده روزه، تصویری نیمه شفاف است که خوب به خاطر دارم! نیمه شب بود به گمان. چشم هایم را با وحشت از صدای شلیک پدافندها باز کردم. توی تخت خواب بودیم. رو به روی هم. بلافاصله نگاهم با نگاه جان یکی شد. به هم خیره شده بودیم. او پیش تر از من بیدار شده بود. با نگاه از او پرسیدم: " دارن می زنند؟! " و او به آرامی سری تکان داد؛ یعنی: "آره!" و بعدش نمی دانم چطور با خیالی آسوده، دو تایی چشم هایمان را بستیم و خوابیدیم!!هنوز هم که هنوزه، از تصور این صحنه تعجب می کنم!! ای...

    ادامه مطلب
  • ماهی شورهای جنگ زده

  • نیلوبلاگ

    خونم از گرما به جوش آمده بود! کره ها را تند تند از توی کیسه نایلونی ارائهگاه بیرون کشیدم. شل و وارفته شده بودند. درِ فریزر یخچال را باز کردم و دنبال جای مناسبی بودم که بوی سبزی و گوشت نگیرند! بخار خنکش که به صورتم خورد، یکهو هوس کردم خودم هم بروم توی فریزر! جا نمی شدم! برای کره ها یک جای مناسب پیدا کردم و رفتم سر وقت ماست و پنیر و شیر!! عرق داشت از سر و رویم می پاشید! ساعت دوازده ظهر یازدهم تیرماه بود....

    ادامه مطلب
  • هیچ‌کس شاهد واقعی نیست، اما همه ما مسئولیم

  • نیلوبلاگ

    تقدیم به همه ی آنهایی که رنجشان از درک ما فراتر است!ذهن انسان دارای حالتی است که در مواجهه با تراژدی‌های غیر قابل تحمل، به یک نوع بی‌حسی روی می‌آورد. این حالت یکی از مکانیسم‌های بقای روانی است. از منظر عصب‌شناختی، آمیگدال (مرکز پردازش ترس در مغز) و هیپوکامپ (حافظه) در مواجهه با تروماهای شدید، ممکن است دچار اختلال بازده شوند. مطالعات نشان می‌دهند که در «اختلال استرس پس از سانحه»، فعالیت آمیگدال کم شدن می‌یابد. این نه به معنای عدم احساس، بلکه نوعی خاموشی اجباری سیستم هشدار مغز است. این محور بیانگ...

    ادامه مطلب
  • برای مامان

  • نیلوبلاگ

    چند روز پیش حال مامان خراب شده بود. فشارش بالا رفته بود و دچار تاری دید شده بود. من از مامان چیزی حدود صد کیلومتر فاصله دارم. تلفنی پیگیر روند دکتر رفتنش بودم. یک روز بعد رفتم به دیدنش. روی مبل راحتی دراز کشیده بود. خیلی کوچک و نحیف شده بود. قلبم مچاله شد. تمام استرس آن چند روز را یکجا قورت دادم و تلاش کردم حالش را بهتر کنم. من و جان را که دید، از جا بلند شد. جان را به بهانه ی سلمانی رفتن بیرون فرستادم و با مامان درد و دل کردم....

    ادامه مطلب
  • برای تمام سال هایی که با تو هستم.

  • نیلوبلاگ

    می خواستم از سالگرد ازدواج مان بنویسم و اینکه چطور پنج سال پیش، در اوج گرمای مرداد ماه، با هم زیر یک سقف رفتیم! اما مگر مشغله ها امان می دهند؟... یادش هم که می افتم، خنده ام می گیرد! به قول عزیزی؛ " مگه تاریخ قحط بود که توی اوج گرما عروسی گرفتید؟! " خب، هیچ کسی از سختی های این اتفاق خبردار نشد. حتی دوستان نزدیک هم از اینکه در این مراسم دعوت نبودند، دلخور شده بودند، اما نمی دانستند چرا؟!...بیشتر از سالگرد ازدواج، سالگرد آشنایی مان برای ما معنا داشت. و هر سال به خودمان قول می دادیم که در آخرین روزهای اسفند ماه، به آن مکان خاطره انگیز می رویم و تجدید خاطره می کنیم. اما نمی کردیم! حتی سالگرد ازدواج را هم جشن نمی گرفتیم. یادمان می رفت!!!... :))))چرا که عشق آنچنان ...

    ادامه مطلب
  • بهار تو راهه!

  • نیلوبلاگ

    این روزها به واسطه ی شغلم، عکس های زیادی از هفت سین های آماده ی فروش می بینم. از تصور اینکه بهار اینقدر زود به سراغمان آمده - یا شاید بهتر باشد بگویم: اینقدر هول داریم برای رسیدن به عید - یک جورهایی دلهره می گیرم. فکر لیست بلند بالایی از کارهای نکرده که به احتمال زیاد امسال هم به سرانجام نمی رسند، ته دلم را خالی می کند! اینکه زمان چرا اینقدر سریع می گذرد و ما چیزی از آن نمی فهمیم! شاید هم فقط من اینطورم! نمی دانم. فقط باورم نمی شود که یک سال به این سرعت گذشته و فقط دو ماه از آن باقیمانده است!... مامان اعتقاد دارد اینکه زود می گذرد، خوب است! می گوید اگر سخت بگذرد، زمان کش می آید و روز شب نمی شود و شب هم صبح!... می گوید به خاطر اینکه زود گذشته، خدا را شکر کن! یعنی زندگی سختی نداری. ... من اما ...

    ادامه مطلب
  • ما معتاد به نوشتنیم!

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقت است اینجا چیزی ننوشته ام. شاید باورت نشود؛ در طول روز، وقتی که راه می روم، می نشینم، دراز کشیده ام... کار می کنم، آشپزی می کنم، حتی وقت هایی که خیال پردازی می کنم، یک نفر توی مغزم تند تند دارد چیزی تایپ می کند! مثل یک منشی تمام وقت! چیزهایی که از مغزم می گذرند را به جمله های ادبی برای ثبت در یک جایی مثل اینجا بدل می کند! به طرز خنده داری انگار تمام لحظه دارم توی مغزم، خودم را بازنویسی می کنم! و با اینحال، وقتی می نشینم پشت مونیتور، همه چیز به یکباره محو می شود. منشی غیبش می زند. دیگر صدای تق تق دکمه های کیبورد نمی آید. خنده دار است نه؟!... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند

  • نیلوبلاگ

    دوربین چهره ی مرد سفید پوستی را با موهای روشن نشان می دهد که کراوات زده و پوستر مهسا را توی دست هایش دارد. یک نگاهی به لنز می اندازد و بعد راهش را با اندکی تردید به سمت مرکز سالن ِسازمان ملل باز می کند. هر چند قدم کمی مکث می کند و با تغییر زاویه ی پوستر، سعی دارد تا توجه باقی دوربین های سالن را هم به خودش جلب کند. انتهای سالن در مرکز پرسپکتیو، مردی عمامه به سر و عبا به دوش در حال سخنرانی ست که در کشور خودش به او ابی می گویند. فیلم را بدون هیچ زیرنویسی دیده بودم. بعدا فهمیدم آن سفیدپوست، سفیر اسرائیل بوده! تمام این یکسال را مرور می کنم. سناریوهایی که نوشته شده و بازیگران داخلی و خارجی آن را بازی کرده اند تا قاعده ی بده - بستان شان به هم نخورد. اره کشی برای حفظ منافع! نتیجه اش هم پرپر شده دسته...

    ادامه مطلب
  • سلام خدای نخود و لوبیاها!

  • نیلوبلاگ

    به هیکل چاق و تپل نخود و لوبیاهای چیتی توی قابلمه نگاه می کرد و منتظر بود که آب قل بزند. بیشتر که دقت کرد؛ فهمید که نخودهای کیلویی نود تومن و لوبیاهای هشتاد و پنج تومنی، چاق تر از دفعه های قبلند! به تعدادشان زل زد و نمی دانست چرا داشت توی دلش خدا را به خاطر دیدن آن تصویر شکر می گفت! بخاطر وضوح تصویر! به خاطر تعداد نخود و لوبیاها! و اینکه اصلا غذا دارند! و اینکه دیگر مثل چند ماه پیش، اجازه نمی دهد آن صدای دیوانه کننده توی سرش وِر بزند و او را از ترس گرسنگی و دربه دری، دیوانه کند!!... این بار صدای خودش را می شنید که توی سرش طنین می انداخت: " خدایا! بخاطر این غذا تو رو شکر می کنم! بخاطر این لحظه ی خوب!... خدایا خودت کمک کن که گره از کار همه مردم باز بشه... خودت کمک کن که کار و کاسبی مردم رونق پ...

    ادامه مطلب
  • زبان هولناک، یادداشتی از علی زمانیان

  • نیلوبلاگ

    ✍️ علی زمانیانزبان هولناک"سید محمود نبویان نماینده مجلس، در اظهاراتی، مردم حاضر در خیابانها را اغتشاشگران داعشی دانسته که به دنبال هوسرانی و فحشاء هستند و اضافه کرده که افرادِ کف روی آب و نجاساتی هستند که ملت، این نجاسات را از دامن نظام طرد میکنند." و در تلویزیون گفته شد اینان تفالههایی بیش نیستند......اینگونه خطاب کردن به جماعتی، صرفا یک توهین و خطای اخلاقی و زبانی نیست؛ بلکه مبتنی بر یک ایدئولوژی سیاسی است. وقتی کسانی را "نجاسات"، تفاله و یا خس و خاشاک میخوانند، تنها نمیخواهند با زبان تیز و بیرحمِ غیراخلاقیشان، زخمزبان بزنند و روح افراد را ویران کنند، بلکه میخواهند به مرتبهی فرودست و پست مخالفان اشاره کنند. از اینرو این تعابیر را باید بسیار هولناکتر از اهانتی ساده معنا کرد؛ و آن، رویکرد و ...

    ادامه مطلب
  • خدای رنگین کمان، ما خیلی ترسوییم!

  • نیلوبلاگ

    خدای رنگین کمان، ما خیلی ترسوییم! بندباز جمعه ۱۴۰۱/۰۸/۲۷ 1:27 قالب طراحی شده توسط بخوانید...

    ادامه مطلب
  • چشمان کاملا باز!

  • نیلوبلاگ

    هر اتفاقی که رخ بدهد، اعتراضات امسال، قدم بلندی شد برای آگاهی ما! همچون سیلی محکمی که بر صورت خفته ای بکوبی! و بیداری و تماشای آنچه که سال ها در درون خفه کرده بودی! و فرو ریختن هیبت اهریمن پوشالی! و اینکه دیدی جان چندان هم که می گویند شیرین نیست وقتی که حق زندگی را از آن ستانده باشند! و فهمیدی ارزش جنگیدن برای زندگی دیگرانی که بعد از تو می آیند، مفهومی ست که در هیچ کلمه ای گنجانده نمی شود! و آدم ها را بیشتر از هر زمان دیگری شناختی! بیشتر از هر زمان دیگری با چشمانی کاملا باز، زخم ِ این سرزمین را دیدی... . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • شادمانی اینجاست

  • نیلوبلاگ

    به این نتیجه رسیده ام که حرف های اساسی و مهم، همان حرف هایی هستند که از بس تکراری شده اند، کسی دیگر تحویل شان نمی گیرد! یکی شان مثلا همین که : " تا وقتی یه چیزی رو داری، قدرش رو نمی دونی! وقتی از دست بدی تازه می فهمی چی داشتی!! ". و خب من دیروز خیلی ملموس جای خالی عشق را برای ساعاتی توی خانه مان حس کردم! ولی اجازه ندادم غم بیاید سوار کولم بشود. دل به دریا زدم و رفتم توی کارگاه نجاری مان!!. تصمیم گرفته بودم چند تایی از سفارش های قاشق چوبی مشتریان را آماده کنم. طرح ها را روی چوب کشیدم و دنبال اره مویی گشتم. طرح قاشق اولی را که از دل چوب بیرون کشیدم، دستم خشک شده بود! مشتم به زور از هم باز می شد و کتفم هم حسابی درد گرفته بود. دلیلش هم خیلی واضح بود! بریدن چوب پانزده میل راش گرجستانی با اره مویی...

    ادامه مطلب
  • سال های سگی

  • نیلوبلاگ

    بی خیال آن کار کذایی شدیم! مدیر کارخانه ای که خودش در کاناداست و کل شرکت و کارخانه را از طریق دوربین های مداربسته مدیریت می کند و تنها دغدغه اش این است که مبادا کارگران در ساعت کاری، چند دقیقه ای بیکار باشند! یک چیزهایی شنیده ایم درباره ی اینکه قوانین کارگری در کشورهای دیگر خیلی سخت گیرانه است. سر ساعت باید بیایند و تا وقت ناهار و استراحت نشده حق ندارند استراحت کنند یا چیزی بخورند و از این حرفها! اما کسی نگفته بود که آن قوانین سخت گیرانه، در کنارشان حقوق مشخصی برای کارگر قائل هستند. و بسته به شغل هر کارگر، استانداردی تعریف شده است. به قول جان: " طرف یه صندلی توی سالن نگذاشته، آدم چند لحظه نفس تازه کنه!! می خواد دلاری درآمد داشته باشه ولی ریالی حقوق بده! " یازده ساعت تمام سرپا بودن،...

    ادامه مطلب
  • دنبال زیربغل ِمار گشتن

  • نیلوبلاگ

    1- پیرمرد بنده خدا را توی روز روشن، جلوی چشم مردم و دوربین های موبایلی که در حال ضبط کردن فیلم حرف های معترضانه اش هستند، توی هوا قاپ می زنند و می برند! دوربین مثل بیننده اش هول می کند و فیلم قطع می شود!! آدم یاد بچه دزدی هایی می افتد که توی کوچه های خلوت از چشم دوربین های مداربسته ی مغازه...

    ادامه مطلب
  • هر سال کادر دوربین هایتان را بسته تر کنید شاید جمعیت بیشتر به نظر بیاید

  • نیلوبلاگ

    برداره داری نوین یعنی در ازای حقوق پایه وزارت کاری، بدون در نظر گرفتن کلیه سوابق کاری و مهارت های شخصی، بگویند از هشت صبح تا هفت شب باید کار کنی. و این یعنی شش صبح بیرون بزنی و نه شب برسی خانه ات! تعطیلات رسمی هم سرکار هستی، حتی نوروز. هر زمان کارفرما خواست می بایست اضافه کار بمانی. سرویس رفت و...

    ادامه مطلب
  • ناهار نخوردیم...

  • نیلوبلاگ

    گوشه و کنار خانه جدید، چیزهای زیادی هست که هنوز برایم غریبه اند! مثل ردیف گلدان های ریز و درشتی که مادر، بعد از اسباب کشی برایم آورد و من عجولانه توی بالکن چیدم شان! و بعد بخاطر سردی هوا، همگی رفتند پشت پرده ضخیمی که منظره شان را سد کرده است! امروز تازه یادم افتاد که طفلکی ها آنجا هستند و حسابی...

    ادامه مطلب
  • بیکاری اما در عوضش ساحل دریا برایت باز است

  • نیلوبلاگ

    حالا وقتش رسیده که دو نفره بنشینیم و تمام داشته و توانایی هایمان را روی هم بریزیم و برای وضعیت جدید برنامه ریزی کنیم. در کنارش چیزی که اهمیت بیشتری دارد حفظ روحیه و امیدواری مان است. بیشتر از آن بابت که در نقل مکان جدید، فشار مالی بیشتری متحمل شده ایم و هیچ فکرش را نمی کردیم که این اتفاق بیافتد وگرنه خانه ای کوچک تر با اجاره ای کمتر می گرفتیم...نمی دانم. حالا که اتفاق افتاده است. بهتر است تمامش کنم. فقط این را می دانم که توی این یک هفته، خیلی چیزها فهمیدم!! حال خیلی از آدم ها را درک کردم که تا پیش از این اصلا بهشان فکر هم نمی کردم. بارها خندان و گریان شدم. از وعده ها امیدوار و از عذرخواهی ها ناامید شدم اما هر چه که هست نباید بگذارم این اتفاق ما را از حرکت باز دارد. حالا وقتش است که بیشتر از ...

    ادامه مطلب
  • موش ها و آدم ها

  • نیلوبلاگ

    + جمعه ۱۳۹۹/۰۸/۲۳ | 16:56 | بندباز می خواستم درباره ی داست...

    ادامه مطلب
  • ما دشمنان خونی ...

  • نیلوبلاگ

    نادونیچیز عجیب و غریبی نیست اما تاثیرات خیلی عجیب و غریبی داره! یکی - دو ماهی بود که از صدای راه رفتن مستاجر طبقه ی بالایی عاجز شده بودیم. صدای قدم هاش بدجوری روی مخ بود. انگاری با زانوهاش راه می رف...

    ادامه مطلب