خرید بک لینک

نمی دانم تعریف شما از دیدگاه شخصی چیست؟ و آیا داشتن آن را برای یک فرد در طول زندگی - اش ضروری می دانید یا نه؟ اما من فکر می کنم در طول مسیر زندگی - ، زمان ها و اتفاقاتی رخ می دهد که اگر انسان در آن لحظه، از خودش نظر و دیدگاهی نداشته باشد، ممکن است باعث آسیب دیدن خودش و محیط اطرافش بشود. خیلی ها را می شناسم که دیدگاه شخصی شان را مبتنی بر مذهب شان قرار می دهند. مذهبی که اشراف چندانی نسبت به اصول و فروع آن ندارند. خیلی ها هستند که از آن طرف، هر گونه حق و امکانی را از آن خود می دانند. خودخواهی شان غوغا می کند و تنها ملاک انتخاب شان در زندگی همین خودخواهی ست. عده ی اندکی هستند که اخلاق مدارند. اخلاقی که گاهی در هزارتوی زندگی امروزی، تعریفش تغییر می کند. گروهی علم و مستندات را ملاک قرار می دهند و هر آنچه فرای دیدن باشد را رد می کنند. بمانند آن دسته هایی که به تقدیر و پیشانی نوشت معتقدند و یا آن هایی که خود را اختیار دار همه چیز و همه کس می دانند... .

همه و همه را وقتی در شرایط مختلفی از زندگی شان می بینم، با تعجب متوجه می شوم که خودشان! برداشت شخصی و تعریف مشخصی از هیچ کدام از اینها ندارند. منظورم حرفهایی نیست که تنها روی زبان هایشان چرخ می خورد. منظورم تفکری ست که تبدیل به منش آنها شده باشد. خصوصا در عصری که جامعه ی ما به شدت می دود تا از قافله ی مدرنیته و در واقع پسامدرنیته جا نماند و در این بین هیچ ابایی ندارد که تمام دار و ندارش را جابگذارد و فقط بدود!...

به نظرم نتیجه ی نداشتن دیدگاه شخصی نسبت به زندگی، همین آش شله قلمکاری می شود که شاهد آن هستیم - . همینکه هیچ چیزی سرجای خودش نیست. همین باری به هر جهت بودن. همین بلاتکلیفی و واماندگی... همین که با یک موج به چپ می خوریم و با موج بعدی به راست!... کاش از یک جایی تصمیم بگیریم که تکلیفمان با خودمان لااقل روشن بکنیم. بفهمیم الان کجای زندگی ایستاده ایم و چه کاری می کنیم؟!... و من فکر می کنم این اتفاق هیچ وقت رخ نمی دهد مگر زمانی که ما زیاد کتاب بخوانیم. زیاد فیلم ببینیم. زیاد با هنر در ارتباط باشیم. دریچه های ذهنمان را به روی دیدگاه های گوناگون بشریت باز کنیم و اینهمه روی مغز و روح و جسم مان فیلترهای مزخرف و بی معنی نگذاریم. و البته مشغول الذمه* اید! اگر فکر کنید این به معنی ولنگاری روح و ذهن و جسم است! نه. ما نیاز داریم پرده ها را کمی کنار بزنیم و چشم مان را به دنیا و موجودات آن بیشتر از قبل باز کنیم.

پی نوشت: دیروز توی قطار، نگاهم ناخودآگاه با نگاه چند مسافر خانم برخورد می کرد. نمی دانم چرا اینقدر اخمو و بداخلاق بودند!؟ ما مگه از هم طلب داریم؟!

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1398 ساعت: 5:38

صفحه بندی