خرید بک لینک

بعد از مدت ها سری به کتابخانه ی شهر زدم و بعد از گرفتن دو کتاب، تصمیم گرفتم مسیر بازگشت را بجای سوار شدن تاکسی، پیاده گز کنم. طبق عادت همیشگی ام موقع پیاده روی در تصویرهای اطرافم غرق می شوم. آسمان، ساختمان و ماشین ها، درختان و پرنده ها و در این بین، حضور آدم ها بیشتر مثل یک سایه از جلوی چشمم عبور می کند. اینبار اما گوشم هم به کمک آمده بود و ناخودآگاه حرف سایه هایی را که از کنارشان رد می شدم، ثبت و ضبط می کرد.

پیرزنی با چادر مشکی و قامت خمیده از در ِمغازه ی عمده فروشی خواروبار بیرون زد: "همه شون یه مشت حرف چرت می زنن... عادت کردن...". مرد ِجوان ِ قد بلند و هیکل داری که جلوی مغازه ی فروش لوازم آرایشی ایستاده بود، سوتی بلند کشید و خطاب به موتوری آن دست خیابان داد زد: "داداش! بپا ردش ندی! تیکه ایه!". دو پیرمرد توی کت و شلوار نوک مدادی رنگی که کهنه می زد، جلوی مغازه ی پارچه فروشی روی صندلی نشسته بودند. یکی دستش روی شانه ی دیگری بود: " اینم می گذره، دوباره کار و کاسبی درست می شه بابا جون، فکرشو نکن. درست می شه...". دختر جوانی با ظاهر داف ها، گوشی به دست خنده های کشداری می کرد: "خب تو بگو چقدر، بعد من میام...". مرد ِ میانسالی با پیراهن سفید و شلوار جین، در چهارچوب مغازه ی ساندویچی اش ایستاده بود و زیر لب زمزمه می کرد: " چه خبر از اون آدمای بی نشون..." *.

حواس ِگوشم را از آدم ها گرفتم و به قفس کَرَکی که به شاخه ی درخت کاجی گیر داشت، چشم دوختم. توی سینه ی آسمان و زیر طلایی داغ خورشید، حنجره اش تند تند پس و پیش می شد و تمام خیابان را به موسیقی غریب آوازش آغشته می کرد.

*اگر دوست داشتید این ترانه ی زیبا را بشنوید، اینجا کلیک کنید.

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1398 ساعت: 5:38

صفحه بندی