خرید بک لینک
 

... تمام دیشب را تا حوالی سحر، باران می بارید... و من فکر می کردم به بازی برد و باختی که حقیقت ندارد اما همه مان به طرز عجیبی به آن ایمان داریم... و من فکر می کردم به تنهایی... به اینکه حتی اگر در این بازی، تو را هم باخته باشم، لااقل بخت بردن ِخودم را داشته ام... فقط نتوانسته بودم از خودم، از این بازی بگویم و باز مثل همیشه، حوالی آن وقتی که نباید، لال شده بودم... و در همین گنگی، باران را صدا کرده بودم... .

by: Fransic Bacon

پ.ن: زیر ِآن باران، حضور پرمهر دوست، زیبا بود .


برچسبها:

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: سه شنبه 7 فروردين 1397 ساعت: 4:36

صفحه بندی