سحری خواب عجیبی دیدم. مردی بودم که خانه اش را گم کرده بود. مردی گنگ که فاصله ی کوچه شان را بارها بالا و پایین می رفت اما خانه اش را نمی یافت... زندگی تک تک همسایه هایش را از ورای درهای باز و بسته خانه شان می دید و به دنبال خانواده ی خودش می گشت؛ مطمئن بود صبحی از در یکی از همین خانه ها بیرون زده است اما حالا هیچ کدام، هیچ نشانی از آشنایی برایش نداشتند... توی خواب مستأصل شده بودم... از شهر بیرون زدم، روانه ی مسیری کوهستانی و به غایت سرد...بادهای سفید و سوزانی که اندام آدمیان این مسیر را می خشکاند... و من ساعتها در این مسیر پر پیچ و خم وهمناک، زیر کولاک و تگرگ راه می رفتم... مردی بودم که خانه اش را گم کرده بود... .
برچسب:
نویسنده: امیر موسوی