
درخشان ترین صحنه ای که از فیلم تایتانیک در آن سال ها در خاطرم هست، تصویر نوازنده ی ویلونی ست که موقع غرق شدن کشتی، شروع به نواختن می کند و باقی اعضای ارکستر هم به او می پیوندند و لحظه ای به کاری که در آن موقعیت هولناک انجام می دهند، شک نمی کنند!!... این روزها، این صحنه را بیشتر از هر وقت دیگری توی ذهنم مرور می کنم. تصویری که چندان واضح نیست اما صبوری و استواری شان در اجرای آن سمفونی برای مسافران وحشتزده و در حال فرار از کشتی، حس عجیبی را در دل و جانم برمی انگیزد! اینکه از پایان محتومی آگاه باشی و با این حال به راهت، به کارت، به آن چیزی که قبولش داری، به آن چیزی که می توانی انجامش دهی! ادامه بدهی، برایم یک علامت سوال بزرگ است... درکش می کنم و نمی کنم! من هم شب...
ادامه مطلب