بندباز

متن مرتبط با «برای» در سایت بندباز نوشته شده است

برای مامان

  • نیلوبلاگ

    چند روز پیش حال مامان خراب شده بود. فشارش بالا رفته بود و دچار تاری دید شده بود. من از مامان چیزی حدود صد کیلومتر فاصله دارم. تلفنی پیگیر روند دکتر رفتنش بودم. یک روز بعد رفتم به دیدنش. روی مبل راحتی دراز کشیده بود. خیلی کوچک و نحیف شده بود. قلبم مچاله شد. تمام استرس آن چند روز را یکجا قورت دادم و تلاش کردم حالش را بهتر کنم. من و جان را که دید، از جا بلند شد. جان را به بهانه ی سلمانی رفتن بیرون فرستادم و با مامان درد و دل کردم....

    ادامه مطلب
  • یادگاری برای جگر ِسوخته ی وطن!

  • نیلوبلاگ

    چند باری ویدیو را می بینم. چیزی درونش هست که آدم را وادار می کند بارها و بارها نگاهش کند. چیزی که نمی دانی چیست؟ انگار می خواهی جواب تمام سوال هایت از دهان قاضی شارع بشنوی! تصویر روی صورت قاضی قاب گرفته شده. با نگاهی خیره به رو به رو! بی اینکه پلک بزند! ( علی نصیریان با همان صدا و لحن میخکوب کننده اش ) خطاب به سلطان محمود می گوید: - " هرگز سوگواری را در مرگ عزیزش، در نهایت تقلا، سخت در آغوش گرفته اید امیر محمود؟! " سلطان محمود بی اینکه دیده شود، با تحکم...

    ادامه مطلب
  • برای سرزمین و مردمم؛ عمیقا از خدا صلح می خواهم!

  • نیلوبلاگ

    خطاب به مردم سرزمینم!لطفا اینقدر راحت دهانتان را باز نکنید و نگویید : " حتما جنگ می شود!! " اینقدر با این مبحث وحشتناک، ساده و دم دستی برخورد نکنید! وقتی هر کدامتان راحت درباره ی قابلیت وقوعش حرف می زنید، این انتظار را در ذهن بقیه پررنگ تر می کنید!... به این اتفاق انرژی بیشتری می بخشید! وقوعش را محتمل تر می کنید!چرا بجایش نمی گویید: " به امید خدا که اینطور نمی شود! " بلا به دور باشد. انشالله صلح حاصل بشود. خدا خودش رحم کند...از کِی اینقدر تشنه ی نابودی شده اید من نمی دانم!!من هم مثل خیلی از شما...

    ادامه مطلب
  • برای تمام سال هایی که با تو هستم.

  • نیلوبلاگ

    می خواستم از سالگرد ازدواج مان بنویسم و اینکه چطور پنج سال پیش، در اوج گرمای مرداد ماه، با هم زیر یک سقف رفتیم! اما مگر مشغله ها امان می دهند؟... یادش هم که می افتم، خنده ام می گیرد! به قول عزیزی؛ " مگه تاریخ قحط بود که توی اوج گرما عروسی گرفتید؟! " خب، هیچ کسی از سختی های این اتفاق خبردار نشد. حتی دوستان نزدیک هم از اینکه در این مراسم دعوت نبودند، دلخور شده بودند، اما نمی دانستند چرا؟!...بیشتر از سالگرد ازدواج، سالگرد آشنایی مان برای ما معنا داشت. و هر سال به خودمان قول می دادیم که در آخرین روزهای اسفند ماه، به آن مکان خاطره انگیز می رویم و تجدید خاطره می کنیم. اما نمی کردیم! حتی سالگرد ازدواج را هم جشن نمی گرفتیم. یادمان می رفت!!!... :))))چرا که عشق آنچنان ...

    ادامه مطلب
  • برای بعد از نابودی

  • نیلوبلاگ

    حوالی هشت سال پیش بود شاید، کمی بیشتر یا کمترش خاطرم نیست! کاردانی نقاشی، ترم آخر، کلاس تاریخ هنر و پروژه ای که نمره اش نیمی از نمره ی آزمون پایان ترم بود. موضوع کنفرانس من بررسی آثار نقاشی ایرانی به نام " محمد سیاه قلم " بود. استادمان خانمی بود که شاید پنج سالی از من کوچکتر بود! راستش را بخواهید خیلی از اساتید آن دانشکده، سن شان به زور به سی و پنج می رسید! و اکثرا هم بسیار کم تجربه و بیسواد! بعضی هم که سواد بالایی داشتند، بلند نبودند که چطور تدریس کنند. برای آن کنفرانس خیلی زحمت کشیده بودم. کلی عکس و مطلب و پاورپوینت تهیه کرده بودم. بماند که دانشجویان نقاشی علاقه ای به موضوع نداشتند و باید به سختی با انواع فن بیان و ادا و اطوار حواس شان را به موضوع جلب می کردم، استاد هم مدام با وسایل توی کی...

    ادامه مطلب
  • بیکاری اما در عوضش ساحل دریا برایت باز است

  • نیلوبلاگ

    حالا وقتش رسیده که دو نفره بنشینیم و تمام داشته و توانایی هایمان را روی هم بریزیم و برای وضعیت جدید برنامه ریزی کنیم. در کنارش چیزی که اهمیت بیشتری دارد حفظ روحیه و امیدواری مان است. بیشتر از آن بابت که در نقل مکان جدید، فشار مالی بیشتری متحمل شده ایم و هیچ فکرش را نمی کردیم که این اتفاق بیافتد وگرنه خانه ای کوچک تر با اجاره ای کمتر می گرفتیم...نمی دانم. حالا که اتفاق افتاده است. بهتر است تمامش کنم. فقط این را می دانم که توی این یک هفته، خیلی چیزها فهمیدم!! حال خیلی از آدم ها را درک کردم که تا پیش از این اصلا بهشان فکر هم نمی کردم. بارها خندان و گریان شدم. از وعده ها امیدوار و از عذرخواهی ها ناامید شدم اما هر چه که هست نباید بگذارم این اتفاق ما را از حرکت باز دارد. حالا وقتش است که بیشتر از ...

    ادامه مطلب